آخرین مصاحبه با سپهبد محمد نخجوان (امیر موثق)/محسن میرزایی

در سال 1353 که در روزنامه اطلاعات سرگرم تهیه و تدوین «مجموعه بیست و هشت هزار روز تاریخ ایران و جهان» بودیم، یک روز که با شادروان دکتر منصور تاراجی مشغول برنامه ریزی بودیم، برایشان گفتم که من با پدرم در کودکی بارها به دیدار سپهبد نخجوان رفته بودیم ، او در خیابان سعدی زندگی می کرد و شایع است که رهبری کودتای 1299 را پیش از رضاخان ،به او پیشنهاد کرده بودند. خوب است که با ایشان اگر در قید حیات باشد مصاحبه ای کنیم. مرحوم تاراجی از این فکر استقبال کرد و گفت، با هم به دیدار ایشان خواهیم رفت. ایشان در همان خانه ی قدیمی خیابان سعدی جنوبی زندگی می کرد. همان روز من با سپهبد نخجوان تماس گرفتم، وقت ملاقاتی داده شد و من به اتفاق دکتر منصور تاراج ،عکاس روزنامه اطلاعات به دیدار ایشان رفتیم. اتاق پذیرایی او پر از عکس های تاریخی بود، عکس هایی از دوران امپراطوری تزار ها و عکس هایی از پسر عموهای سپهبد نخجوان که در دربار امپراطوران روسريا،مقامات عالی و برجسته ای داشتند. مرحوم نخجوان دوست نداشت که در مورد کودتای 1299 نظری کند. وقتی از او در مورد رضاشاه می پرسیدند، موضوع صحبت را به جنگ با جنگلی ها تغییر می داد. از مرحون نخجوان پرسیدند: آقا شایع است که فرماندهی نظامی کودتای 1299 را به شما پیشنهاد کرده بودند، مدتی چشمش را به گا های قالی نفیسی که اتاق را زینت بخشیده بود، انداخت و با لبخندی زیر لب گفت: بله ، مردم یک چیزهایی می گویند. پی بردند که صراحتاً نمی خواهد چیزی بگوید. حتی گفتم: می گویند شما این پیشنهاد را رد کرده و گفته اید که: من به احمد شاه خیانت نمی کنم. با کلماتی مقتع و بسیار محتاتانه در جواب من گفت:مردم یک چیزهایی می گویند و صحبت را به خویشان و خانواده خود در نخجوان ،تغییر جهت داد، ولی به هیچ وجه تکذیب نکرد.

این گفت و گو با شادروان محمد نخجوان ،وزیر جنگ رضاشاه چند ماه پیش از فوت او انجام شد و همان سال خلاصه ای از آن در روزنامه اطلاعات به چاپ رسید که اینک گزیده ای از آن را که مربوط به نهضت جنگل است، از نظر بینندگان گرامی می گذرانیم.

وثوق الدوله می خواست با قدرت و قاطعیت حکومت کند ولی سران جنگل یا او حاضر به مذاکره و مصالحه نبودند.

 

هفته گذشته سپهبد محمد نخجوان ( امیر موثق) در سن 86 سالگی درگذشت. وی که از صاحب منصبان عالیرتبه قزاق خانه بود و در ارتش جدید ایران درجه سپهبدی داشت، از سال 1298 خورشیدی شاغل مقامات مهم نظامی و مملکتی بود و خاطراتی در سینه داشت که حوادث بیش از نیم قرن را در بر می گرفت او همه این خاطرات را در آخرین روزهای زندگی برای ما بازگو کرد و جا دارد که همه آنها در تاریخ ایران ثبت شود.
این گفتگو که چند ماه پیش با وی بعمل آمده است آخرین مصاحبه مطبوعاتی این ژنرال 86 ساله است. او خود مصرانه خواسته است که در زمان حیاتش منتشر نشود.

سرکوبی شورش جنگل
در سال 1298 خورشیدی کودتا شد و این سرفصل نوینی در تاریخ معاصر ایران بود. اولین اقدام رضا شاه که در آن روز فرمانده کل قوا بودند، ایجاد امنیت در سراسر کشور بود. من در سال 1300 از طرف فرمانده کل قوا مامور سرکوب شورش شمال شدم. مرحوم حبیب اله خان شیبانی را که افسری تحصیلکرده بود بعنوان رئیس ستاد در اختیار من قرار دادند. و مقرر فرمودند قبل از آغاز عملیات، برنامه خود را به تصویب ایشان برسانیم.
مرحوم حبیب اله خان شیبانی افسری تحصیلکرده ولی مغرور و نا آشنا به اوضاع و احوال آن روز ایران بود. من که در ماموریت  قبلی تجربیات کافی بدست آورده بودم، می دانستم که درگیر شدن مستقیم با جنگلی ها ممکن نیست. زیرا جنگ نیروهای منظم با نیروهای چریکی فاجعه انگیز است. باید توجه داشت که عده ی زیادی از مردم طرفدار میرزا بودند و از افراد او حمایت میکردند و به آنها پناه می دادند. ولی حبیب اله خان شیبانی پافشاری میکرد که باید مستقیما وارد عملیات بشویم. من نظر خود و عقیده رئیس ستاد خود را به اطلاع فرمانده ی کل قوا رساندم. و نقشه من مورد تصویب و تایید مقام فرماندهی کل قوا قرار گرفت.
من در نقشه خود بعرض رسانده بودم که: خالو قربان با افراد و تجهیزات کافی در انزلی است و خود را در پناه بلشویک ها قرار داده است. میرزا هم در جنگل است. این دو اگه چه با هم اختلاف دارند، ولی ممکن است هنگام شروع عملیات مجددا متحد شوند و از دو طرف ما را مورد حمله قرار دهند. مصلحت در تجیب و جلب خالو قربان است. باید او را راضی کنیم تا با میرزا کوچک خان وارد جنگ شود و ما از نیروهای او حمایت کنیم.
به هرحال شاه که در آن زمان سردار سپه بودند، نقشه مرا پسندیده و دستور اجرا صادر فرمودند. البته حبیب اله خان شیبانی از این ماجرا راضی و خوشحال نبود.

سران جنگل دست در دست یکدیگر زمانی که با هم همرزم و متحد بودند. 1- میرزا کوچک خان 2-خالو قربان

 

ملاقات با فرمانده بلشویک ها

من بلافاصله با فرمانده بلشویک ها که انزلی را در اشغال خود داشتند، وارد مذاکره شدم. روسیه بدستور لنین بطور یک طرفه از جنگ جهانی اول کنار رفته بود و گروهی از نیروهای سرخ انزلی را در اشغال خود داشتند و از جنگلیان شدیدا حمایت میکردند و آنها را، هم مسلک خود می دانستند. من از فرمانده بلشویک ها خواهش کردم برای مذاکره مهمی در رشت بدیدن من بیاید و او فورا به رشت آمد.
به او گفتم: دست از حمایت خالوقربان بردارید و او را تسلیم دولت ایران کنید. فرمانده نیروهای سرخ گفت: او هم مسلک ماست. اگر ما او را تسلیم کنیم او را خواهید کشت. گفتم من از طرف فرمانده کل قوا به خالو قربان امان میدهم. ولی شما باید بدانید که خالو قربان یک یاغی است و از مرام بلشویکی چیزی نمیداند.

حسن روابط شما با دولت ایران بالاتر از روابط و دوستی شما با یک یاغی است. فرمانده نیروی سرخ گفت: در این مورد من شخصاً نمیتوانم تصمیم بگیرم، باید در شورای انقلابی مطرح کنم. برای مذاکره با شورا به انزلی رفت و چند روز بعد با چند نفر از اعضای شورا به دیدن من آمد و مذاکرات ادامه پیدا کرد.

آخرین عکس سپهبد محمد نخجوان(امیر موثق)با محسن میرزایی نویسنده این گزارش

 

افتتاح کنسولگری حکومت بلشویکی در انزلی
در این موقع قرار بود کنسولگری دولت جدید کمونیستی در انزلی افتتاح شود. فرمانده نیروهای انقلابی سرخ از من خواهش کرد دسته موزیک قزاق ایران را برای شرکت در این مراسم و نواختن سرود انقلابی در اختیار آنها بگذارم. من گفتم در این اوضاع و احوال اعزام دسته موزیک به تنهایی مقدور نیست. اعزام این دسته باید در پناه و حمایت گروهی از قزاقان ایرانی باشد. در ابتدا قبول نمیکردند و بالاخره راضی شدند و من گروهی از برجسته ترین افراد  و افسران را همراه دسته موزیک به انزلی فرستادم و عملاً بندر بدون جنگ به تصرف قشون ایران درآمد.

سرلشکر عبدالله خان طهماسبی

 

فرمانده انقلابی نیروهای سرخ از من و حبیب اله خان شیبانی برای شرکت در مراسم دعوت کرد. حبیب اله خان ترسید و نیامد، من به فرمانده انقلابی گفتم من یک ژنرال ایرانی هستم ولی لباس من لباس قزاقی و همانند  لباس افسران روسیه تزاری است، امکان دارد که سربازان انقلابی مرا عوضی بگیرند و احیانا سوءقصد یا اهانتی بکنند. اطمینان لازم داده شد و من به انزلی حرکت کردم.
مشکل این بود که دسته موزیک قزاق نواختن سرود انقلابی را نمیدانست و بلاخره این مشکل هم به کمک همسر فرمانده نیروهای سرخ حل شد و او بدسته موزیک طرز نواختن سرود را سریعاً آموخت.
من با افسران دیگر در مجلس جشن افتتاح کنسولگری شرکت کردیم، ولی برای ما میزی در نظر گرفته نشده بود، وقتی متوجه شدند معذرت خواستند، و میزی گذاشتند. پس از انجام مراسم افتتاح به فرمانده انقلابی گفتم میخواهم به دسته موزیک دستور بدهم آهنگهای شاد بنوازنند. و مجلس جشن گرم و مهمانان سرگرم شوند. فرمانده با ناراحتی پیشنهاد مرا رد کرد و گفت این ناویان که در اینجا هستند بسیار خشن و خطرناک هستند ممکن است همین مساله را که ما با غیر بلشویکها در یک مجلس نشسته ایم بهانه قرار داده همه ما را نابود کنند،  و من فورا پیشنهاد خود را پس گرفتم.

سردار موثق پدر سپهبد محمد نخجوان از امرای قزاق خانه بود

ملاقات با خالو قربان
در انزلی خالو قربان به دیدار من آمد. در حقیقت او را روسهای انقلابی به دیدار من فرستاده بودند. به او گفتم تو ایرانی هستی و باید به شاه و مملکت خود خدمت کنی نه اینکه با بلشویکها همدست شوی. خالو قربان قول همکاری داد و قبول کرد که با پشتیبانی قوای قزاق با میرزا کوچک خان وارد جنگ شود. خالو قربان توپ و مسلسل و تجهیزات کافی در اختیار داشت. قوای او تحت نظر افسران  قزاق به رشت منتقل شدند و این موقعیت برای «حبیب الله خان» شیبانی تعجب آور و ناگوار بود و او تازه متوجه شده بود که نیروهای ما در آن واحد قادر به جنگ در دو جبهه و سرکوب کردن نیروهای خالو قربان و میرزا کوچک خان نبوده است.

«سپهبد شاه بختی» افسر لایقی بود

به محض آنکه قوای خالو قربان وارد رشت شدند، انتظامات شهر را به سرهنگ شاه بختی(سپهبد بعدی) سپردم. این افسر بعدها در قشون ایران به درجه سپهبدی رسید. «شاه بختی» افسر لایقی بود و با کفایت تمام انتظامات شهر را اداره کرد. در خیابانها و نقاط حساس دو قزاق و دو مجاهد دوش بدوش هم کشیک میدادند، و امنیت کامل برقرار بود. سرانجام نیروهای قزاق با همکاری خالو به شورش جنگل خاتمه داد و میرزا کوچک خان که از پناهگاهی به پناهگاه دیگر میگریخت در گوشه ای از جنگل جان سپرد.

سر بریده میرزا کوچک خان

وقتی جنازه میرزا کوچک خان را پیدا کردند، به دستور خالو قربان سرش را بریدند و او سر بریده را به همراه خود به قزاقخانه آورد. من او را شماتت کردم و گفتم این کار خوبی نبود. او گفت اینکار را برای این کردم که یقین داشته باشید میرزا مرده است.

خالو قربان از طرف دولت مرکزی به درجه سرهنگی افتخاری نائل شد و بعدا او و افرادش از راه زنجان برای جنگ با سمیتقو اعزام شدند.
سپهبد امیر نخجوان به میرزا کوچک خان خوش بین نبود و او را همدست بلشویک ها میدانست و میگفت تحریک او بود که نیروهای سرخ مقیم انزلی قزاقخانه رشت را به توپ بستند و عده ی زیادی قزاق در این حمله ناگهانی تلف شدند.

رضا شاه و امرای قشون
سپهبد نخجوان میگفت: در میان امرای قشون کسانی بودند که رفتارشان با نیّات شاه فقید تطبیق نمیکرد، از جمله این افراد خدایارخان بود. من چند فقره از خلافکاری های او را به عرض رساندم، شاه خشمگین شد و فرمودند او را بخواه و پدرش  را دربیاور. من در آن موقع رئیس ارکان حرب (ستاد ارتش) بودم. رضا شاه به هیچ یک از افسران مقام وزارت جنگ نمی داد و در تمام طول سلطنتش فقط مرحوم سرهنگ طهماسبی و من به عنوان وزیر جنگ ، وارد کابینه شدیم. سرلشکر امیر طهماسبی از افسران لایق قشون ایران بود. در کودتا شرکت نکرده بود و به همین جهت افسران شرکت کننده در کودتا به او و تقربی که داشت حسادت میکردند.

وقت شناسی رضاشاه

در زمان سلطنت رضا شاه دستور این بود که یک روز رئیس ارکان حرب (رئیس ستاد) و یک روز وزیر جنگ شرفیاب شوند و گزارش بدهند. یک روز که نوبت شرفیابی من بود مدتها در انتظار ماندم، و احضار نشدم ، پرسیدم کسی شرفیاب است؟ گفتند خیر شاه تنها هستند. معلوم شد من ده دقیقه زودتر آماده ام و شاه منتظر هستند در راس ساعت مقرر مرا بپذیرند. رضا شاه بسیار وقت شناس و مقید بودند حتی چای خوردنشان نیز ساعت معینی داشت.

نفر سمت راست میرزا کوچک خان- نفر سمت چپ دکتر حشمت. به دستور وثوق الدوله دکتر حشمت را اعدام کردند و این اشتباه موجب طولانی شدن جنگ شد.

پرخاش مخبرالسلطنه

شاه رضاشاه بندرت با وزراء ناهار صرف می کردند، چون گرفتاریهای ایشان آنقدر زیاد بود که فرصتی باقی نمی ماند. یک روز با مخبر السلطنه هدایت که نخست وزیر بود و امرای ارتش در حضور شاه نهار صرف میکردیم. شاه ضمن صحبت فرمودند که خوشبختی شماها اینست که من اروپا را ندیده ام، اگر دیده بودم، کار شما مشکل تر میشد. «مخبرالسلطنه» نمی دانم منظورش چه بود که گفت: و آنوقت قدر ما را بیشتر می دانستید. ناگهان آنچنان تغییراتی در چهره شاه پیدا شد که نظیرش را کمتر دیده بودم، قاشق و چنگال را بر زمین گذاشتند و رو به «مخبرالسلطنه» کرده و فرمودند: مثل اینکه گذشته ها را فراموش کرده اید، شماها برای این مملکت چه کرده اید؟ قبل از من آن قشون شما بود، آن مملکت شما بود، آن راههای مملکت بود، شما برای مملکت چه کرده بودید؟
بدین ترتیب وضع بسیار بدی پیش آمد و «مخبرالسلطنه» شدیداً به عذرخواهی افتاد. یکی از خصوصیات اخلاقی شاه این بود که وقتی خشمگین می شدند، خشم وغضب ایشان ادامه نمی یافت و ده دقیقه بعد به حالت عادی باز می گشتند.

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *