زندگی دوگانه من در عالم شعر و شاعری – حسن میرزایی3

 

 

 

کنار دریاچه رضائیه                                                                                  سال ۱۳۳۰

یاد باد آن که تو بودی و من و دریا بودما که بودیم که تو گویی همه چیز آن‌جا بود
یاد داری چو گذشتی به کنار دریادر دل موج و دل من چه قَدَر غوغا بود
شامگاهی که تو آهنگ سفر می کردیبه خدا شام غریبان من تنها بود
سعی کردم سخن از عشق نیارم به زبانچشم افشاگرم از اشک روان گویا بود
باورم نیست عزیزم که همان لحظه تلخآخرین لحظه دیدار در این دنیا بود
گرچه از راز درون هیچ نگفتیم به همیک جهان گفته در آن برق نگه پیدا بود
رفتی و بدرقه‌ی راه تو سیلی ز سرشگهمرهِ شعرِ من شاعرِ طوفان‌زا بود
شادی و شور رضاییه برای دگرانغصه‌ای نیز اگر بود برای ما بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

غربت!                 لاهیجان، ۲۴ دی ماه ۱۳۳۱
باز من ماندم و این شهر خرابباز من ماندم و خاموشی شب
آرزوها همه شد نقش برآبجان رسید از غم هجر تو بر لب
باز من ماندم و شب‌های درازبه امیدی که زنی حلقه به در
تا در آغوش تو ای محرم رازشب تاریک من آید به سحر
باز من ماندم و زانو به بغلغرقِ در موج کف آلود خیال
تو در آغوش حریفان دغلپا به پا رقص کنان سوی زوال
باز من ماندم و هجران سیاهباز من  ماندم و دشنام رقیب
غم به دل چشم به ره عمر تباهنه قراری نه امیدی نه شکیب
ساده دل من که به سودای وصالمانده‌ام منتظر نامه‌ی تو
در عوض عمر اگر داد مجالشویم از اشک بصرجامه‌ی تو
جانم آمد به لب از دست فراقفتنه در دلِ شب خفته من
طاقتم گشت ز هجران تو طاقنظری بر دل آشفته من

 

 

 

 

 

 

وداعلاهیجان ۱۳۳۱
امشب چه خسته‌ام، چه پریشانمگویی به لب رسیده دگر، جانم
همچون ز ناودان که چکد باراناشکم دَوَد ز دیده به دامانم
من دست دل به دست بلا دادهمن کشته محبت و هجرانم
من باغبان داده گل از دستممن تخته سپرده به طوفانم
از دست آن ستمگر هر جاییمجنون کوه و دشت و بیابانم
یک سال روزگار به هجرانشآماج تیر تهمت و بهتانم
فانوس ساحلی چه زنی چشمککز سرگذشت آبِ فراوانم
افسوس از آن غزل که سرودم مندر مدح اهرمن که پشیمانم
افسوس از آن محبت پاک منو آن اعتقاد سخت به پیمانم
دیگر مخوان ترانه تو در گوشممن دشمن غزال غزل خوانم
دیگر ز روز وصل مگو با منمن از وصال با تو گریزانم
آشفته‌ام ز دست تو دلتنگمدر جستجوی دختر انسانم

 

 

 

 

 

 

 

 

نامهربان                           تهران ۱۳/۷/۱۳۳۱

 

نامهربان من چه شد آخر وفای تو

یادی ز من نکردی و دیدی که سوختم

روزم سیاه کردی و آتش به جان زدی

شب تا سحر نخفتم و چون طفل بی پدر

من مست از آن صدای دل‌انگیز نیمه‌شب

سر در قدم گذارمت ای نازنین دل

خوشا یاد شیرینِ آن روزگار

چه خوش بود آن شب به نزدیک تو

شبی بود و خوش بود و مهتاب بود

تو رفتی و شب رفت و مهتاب رفت

دریغا ز دوران شیرین وصل

کجا هستی ای دختر نغمه‌خوان

تو مادر شدی، من پدر، راستی

بر انگشت تو حلقه دیگری

کنون با دو فرزند، پیرانه‌سر‍

خداحافظ ای همنشین رقیب

برو شمع بالین اغیار باش

 

کی می‌رود ز یاد من آن وعده‌های تو

ای بی‌وفا به آتش تند جفای تو

ای آفرین بر این همه لطف و صفای تو

با سادگی گریستم آن شب برای تو

هستم هنوز، ای به فدای صدای تو

یا آن‌که جان و تن کنم امشب فدای تو

که بنشسته بودی مرا در کنار

نشستن، پس از سال‌ها انتظار

به چشم من مستِ اخترشمار

غمی ماند و اشکی به جا یادگار

که چون عمر گل بود ناپایدار

به شب‌های مهتاب دریاکنار

عجیب است افسانه روزگار

مرا دیده از حلقه اشک، تار

مرا با تو و عشق مرده چه کار

که چون گل بخفتی در آغوش خار

مرا با دل خویش تنها گذار

 

این عکس در سال 1914 در اسلامبول گرفته شده است

 

 

در مرگ پدر (۲۹ خرداد ۱۳۳۱)                                آبادان، اول تیرماه ۱۳۳۱
شب است و اشک می‌چکد ز گونه‌های تر مرا

رسیده امشبم خبر که رفته از برم پدر

چه کار مشکلی بود تحمل جداییش

چه دست‌ها که بر سرم کشید وقت کودکی

چه بوسه‌های آتشین که زد به گونه‌های من

ز شهسوار و رشت تا به غازیان و انزلی

خلاصه از محبتش چه گویم از برای تو

چه گویم از گذشته‌ها که ذکر خاطرات آن

نمی‌نشست هیچگه، کنار سفره کسی

به زیر منت کسی نکرد پشت خویش خم

ز یاد من نمی‌رود که نهی می‌نمود او

چنین عزیزگوهری برفته از کنار من

سپید کرده موی من فراق جان‌گداز او

مپرس حال من مگر ز اشک چشم و خون دل

مپرس حال من مگر ز شعر سوزناک من

بس است دیگر این سخن که چون نوای مرغ حق

که نیست زین شبِ سیه شبی سیاه‌تر مرا

عجب که زین مسافرت نکرده باخبر مرا

به من که می‌ندید او در آخرین سفر مرا

چه قصه‌ها که گفت او ز شام تا سحر مرا

چه وعده‌های دلنشین که داد چون شکر مرا

چه گردشی که داد در کرانه‌ی خزر مرا

که گم مباد سایه‌اش چنانکه شد ز سر مرا

پس از جدایی پدر، زند به جان شرر مرا

که مینمود زین عمل همیشه برحذر مرا

شگفت آید این همه بلندی نظر مرا

به پندهای دلنشین ز حب سیم و زر مرا

که در بهار زندگی نموده بی‌پدر مرا

شکسته رحلت پدر به راستی کمر مرا

که موج می‌زند کنون به گوشه‌ی بصر مرا

که نکته نکته شرح می‌دهد ز حالتی دگر مرا

زند به نیمه‌های شب شراره بر جگر مرا

 

 

 

                           تضمینی بر شعر                                                   حافظ                                                                                                                         تهران آبان ماه ۱۳۳۱
                 دیدی که آه نیمه شب آخر اثر نکردجانم به لب رسید و شب غم سحرنکرد
                 دیدی که داد بازیم آخر چو کودکانو از اشگ گرم و سوزِ دل من حذر نکرد
                 «روزی برفت و دلشدگان را خبر نکرد»
                 دیدی که عمر کوته وصلش چنان گذشتتند آنچنان گذشت که تیر از کمان گذشت
                  مهلت نداد تا که بگویم چه می‌کشمناآمده چو ابر بهار آسمان گذشت
                 «یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد»
                  دیدی به عهد لاله‌رخان اعتبار نیستاین جا وفا و عاطفه دیگر به کار نیست
                 دیدی که یار با نمک  سست عهد منحتی به آن‌چه خورده قسم، بجای نیس
                «رفت و به من گذر چو نسیم سحر نکرد»
                 گفتم مگر که قصه هجران بیان کنمو آن عقده‌های مانده در دل عیان کنم
                 برخیزم و به شیوه‌ی حافظ به دامنشآن‌قدر گریه سر دهم که دلش مهربان کنم
               «اما به سنگ قطره‌ی باران اثر نکرد»
                 آخر چه شد که آمد و گفت و نشست و رفتپیوند‌های محکم دیرین گسست و رفت
                 عهدی که بست .. من در حضور ماهخورشید درنیامده درهم شکست و رفت
                 «دیگر به شاهراه حقیقت گذر نکرد»

 

 

 

 

 

خواب                           تهران ۱۳۴۰
دوش آمد به خوابم آن طنازبا هزاران ادا و عشوه و ناز
چهره‌اش سبزه و لبش یاقوتچشم مستش چو نرگس شیراز
من پی آتشی که جهان سوزداو همان آتش افکن غماز
من چو صیدی بر خاک و خون خفتهاو چو صیاد رند تیرانداز
آمد و دست من گرفت و فشردبا صدایی لطیف‌تر از ساز
گفت: ای عاشق بلادیدهعشق من را به سینه داری باز؟
چنگ بر دامنش زدم، ناگهشد سرشگ از دو چشم من آغاز
«کی به پایان رسد فراق» بگو؟گفتمش با هزار سوز و گداز
خنده‌ای کرد و زیر گوشم گفتعاشق ساده‌ی سخن‌پرداز
هیچ در کار عشق پایان نیسترو تحمل کن و بسوز و بساز
آرزو دارم آنکه دلدارمبار دیگر به خوابم آید باز
در حریمش مرا که راهی نیستبا خیالش مگر شوم دمساز

 

 

 

 

 

 

 

غم
غمی بر استخوان‌هایم نشستهکه تار و پود جانم را گسسته
غم تنهایی است این غم که ماراستغم گنگی که پشتم را شکسته
نصیب ما نشد یک شاخه گلاز این گل‌ها که گلچین دسته بسته
گذشتند و نگاهی هم نکردندغزالان از برابر دسته، دسته
شباب عمر بر پیری گراییدهنوز از زندگی طرفی نبسته
جوانی آنچنان از دست ما رفتهکه تیری از کمان طفل جسته
نه از عشقی به سر شوری درافتادنه در وصلی تپید این قلب خسته
خوشا آن کودکی با خاطراتشخوشا آن روزگاران خجسته
من اینک مانده‌ام تنهای تنهابه کنج خلوت شب‌ها نشسته
«یکی وصل و یکی هجران پسندد»مبادا، دل ز هجران تو رسته

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زنجان                         ۱۳۴۷
چه خاموشی ای مهبط آرزونشاط و سرور قدیم تو کو؟
تو زنجان زیبای ما نیستیتو را غم گرفته است از چارسو
ترا اطلسی‌های (1)زیبا، دگرندارند آن جلوه و عطر و بو
تو بازار پررونقی داشتیپریده ز بازار تو رنگ و رو
گلی نیست دیگر به گلزار توز بیداد گلچین بی‌چشم و رو(قیصریه زنجان)
نوایی ز بلبل نیاید به باغشکسته صدایش مگر در گلو
به چشم من این شهر ناآشناستعزیزان ما را چه کردی بگو؟
مرا خاطراتی است از کودکیدر این خاک پرنعمت مشک‌بو
چه خوش بود آن روزها جمع ماز بابا و مادربزرگ و عمو(2)
یکی ایستاده برای نمازنشسته، یکی از برای وضو
ز آن‌ها که دیگر نشانی نماندبرفتند در خاک تیره فرو
ز آن‌ها که از جان و دل داشتیمبهم عادت و الفت و انس و خو
هم از آشتی‌ها و از قهرهاکه می‌رفت با دختری ماهرو
ببین دست تقدیر بیدادگرچه‌ها کرد با مردم دادجو
به من نیز یارای گفتن نماندهمان به که لب بندم از گفتگو
به حق گفت فردوسی آن‌جا که گفت(تفو بر تو ای چرخ گردون تفو)

 

1-در اندرونی منزل عمویم استخر بزرگی بود که قناتی در آن آفتابی می شد و مردم شهر کوزه کوزه از قنات برای نوشیدن آب می بردند.بدین جهت،دور استخر همیشه پر از کسانی بود که با کوزه های خود برای آب بردن آمده بودندو اطراف این استخر چند باغچه پر از گلهای اطلسی بود که در فصل بهار زیبایی کم نظیری داشت.

2- منظور از عمویش مرحوم آیت الله حاج میرزا مهدی میرزایی است.

 

 

قسمت     سال 1350
قسمت این بود که کار دل ما راز شودیار ما هم رود و قسمت اغیار شود
کار تدبیر به تقدیر سپردیم و هنوزبخت خوابیده برآن نیست که بیدار شود
قصه‌ی عشق چه افسانه ی کوتاهی بودکاش یک بار دگر هم شده تکرار شود
آبرو را چه کند عاشق معشوقه پرستبه که رسوای سرِ برزن و بازار شود
چه ستم‌ها که به ما کرده و خود بی‌خبر استبرسانید پیامی که خبردار شود
شب‌ بیداری ما هیچ نیاورد به باردر دل خواب مگر خلوت دیدار شود
هرکه در سر هوس و شوق محبت داردگو سرانجام مرا بیند و بیزار شود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تلفن                                                                                                                            تهران ۴/۹/۵۱
دیرگاهی است که زنگی نزده

تلفن نیز چو من خاموش است

دیرگاهی است که این مار سیاه

همچو یک سنگ صبور

سرد و یخ بسته مرا می‌نگرد

آن سرودی که چو آهنگ نسیم

به سراپرده‌ی گوشم می‌ریخت

آن صدایی که چو لالایی گرم

خستگی‌های تنم را می‌شست

خفته در گوشی این کژدم زشت

تلفن ساکت و من منتظرم

 

 

 

 

 

 

 

دلربا تهران 27/6/58
دلم را دلربایی می‌ربایدنفس در سینه تنگی می‌نماید
لب و دندانش از سر میبرد هوشدو چشمش سویم آتش می‌گشاید
شبِ طوفانیِ آبستنِ مننمی‌دانم که تا فردا چه زاید
بهار زندگانی چون خزان شدچه غم تا زندگی پاید، نپاید
اگر در زندگی عشقی نباشدندانم زندگی باید، نباید
به نزد من بدون عشق دم رافرو بردن، برآوردن نشاید
نمی‌ترسم نه از عشق و نه از هجربگو تا هر دو باهم از در آید
نگه تا کی به راهی می‌توان دوختکه آن گم گشته آید یا نیاید
حسن را دوری و دیدار فرسودچو سوهانی که آهن را بساید

 

 

 

 

 

 

 

 

از پدر به دختر                      آبان ۱۳۵۸
ای از گُل و گِل به هم سرشتهای دختر ناز من، فرشته
در تربیت تو رنج بسیاربرد این پدر و کشید آزار
تا آن‌که شدی عفیف و سادهیک دختر خوب خانواده
خوبی نه به درس خواندن تُستخوبی به نجیب ماندن تُست
زنهار ز فکر خویش بودنبیگانه ز قوم و خویش بودن
می‌باش همیشه یاد مادرهم یاد کن از دو تا برادر
در خانه تمیز و مهربان باشدر کوچه چگونه‌ای همان باش
با چهره‌ی شاد و روی خنداندر باز کن از برای مهمان
با شوهر خود گشاده‌روییبهتر بود از بهانه‌جویی
شادی و نشاط رخت بنددز آن خانه که زن در آن نخندد
سرمشق بود زن هنرمندبا شیوه‌ی خود برای فرزند
فرزند بدون شک پذیردهر نیک و بدی که از تو بیند
ای دختر نازنین و دلبنداین بود ترا نصیحتی چند
از کرده‌ی خود شود سرافکندهرکس نپذیرد از پدر پند

 

 

 

 

 

 

چند رباعی
ای چشم تو چشمه وجودمموی سیه تو تار و پودم
دیدار تو آتشم به جان زدای کاش، تو را ندیده بودم
 

هم ناخن و هم لعل لبت خونین است

 

آرام دلم خون که را ریخته‌ای؟

از آن کدام عاشق سوخته استآن دل که به سینه خود آویخته‌ای

 

دل باز شرور و ناخلف شددیوانه و عاشق خلف شد
این کار که تازگی نداردعمری سر عاشقی تلف شد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فانوس آرزو!                                                                                    ۱۹/۳/۱۳۵۹

 

دیگر به کوره راه دلم سو نمی‌زنی

فانوس آرزو!

چابک‌سوار عشق که بودی رفیق ما

بر سنگلاخ سینه‌ی من پا نمی‌نهی

مکث نگاه‌های ترا حس نمی‌کنم

و آن چشم راه‌بند به چشمم نمی‌خورد

گویا که قصه‌ها، همه پایان گرفته اند

پیری رسیده است!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خواب و خیال                       تهران ۲/۴/۱۳۵۹

 

خیالش برنمی‌دارد ز سر، دستتو گویی عهد ما یک‌باره نشکست
بخواب اندر کنار من غنودهبه بیداری، نمیدانم کجا هست
به راه خویش آسان می‌گذشتمکه چشمان سیاهش راه را بست
کنارش تا نشستم او ز جا خاستچو من برخاستم او تازه بنشست
تنم پروانه‌وار از عشق او سوختدلم دیوانه‌وار از دست او خست
بلایی بود عشق خانمان‌سوزبه آسانی از آن کی می‌توان رست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *