فراسوی شایعات2

 

 

نصرالله انتظام

 

این که  اشغال ایران به دلیل بی توجهی  شاه به تذکرات  روس و انگلیس بود  یا اینکه این  مسئله  بهانه ای بود برای اشغال ایران  و ارتباطی با کارشناسان آلمانی مقیم ایران نداشت مسئله ای است  که درباره ی آن توسط تاریخ نویسان آراء مختلفی انتشار یافته  است. نصرالله انتظام دیپلمات معروف ایرانی  که در سالهای بعد  از شهریور 20 و تشکیل سازمان ملل متحد رئیس مجمع عمومی سازمان ملل متحد  شد در  سالهای پایانی  سلطنت رضا شاه رئیس تشریفات دربار بود  از این جهت  خاطرات او را می توان در شمار مستند ترین روایات در مورد این حادثه بزرگ به شمار آورد .

انتظام می نویسد:

(تا وقتی که آلمان به روسیه  اعلان جنگ نداده بود، رضا شاه از هر فرصتی استفاده می کرد  و فشارهایی به انگلیس وارد می آورد. چنان که فردای شکست فرانسه و موقعی که انگلستان  از همه طرف مایوس  و یک تنه  در مقابل خصم ایستادگی می کرد،  چند میلیون لیره طلبی که ایران بابت  نفت داشت وصول نمود. ولی همین که آلمان به روسیه حمله کرد با وجود اینکه اکثر رجال و مردم ایران تصور  می کردند که شوروی هم مانند لهستان  و فرانسه ظرف مدت کوتاهی از پای درخواهد آمد ، شاه سیاست خود را تغییر داد و دانست که اگر در گذشته برای ایران مقدور بود که از اختلاف سیاست روس و انگلیس استفاده کند  و استقامتی نشان دهد روزی که این دو حریف قوی پنجه دست به دست بدهند روند کار متفاوت خواهد بود ، از آن به بعد دیگر فشاری وارد نیاورد  بلکه در هر فرصتی روی خوش نشان داد و راه مسالمت در پیش  گرفت.

بدیهی است برای دولت ایران ممکن نبود که دفعتاً و علناً سیاست سابق را تغییر دهد ولی در باطن  و در عمل این کار  را کرد. نظری که اظهار می دارم مبنی بر حدس و تصور نیست بلکه متکی بر  دلایل و شواهدی است که به ذکر بعضی از آنها اکتفا می کنم.

موقعی که (اسمیرونف) سفیر کبیر جدید شوروی به تهران آمد قوای هیتلر به سرعت تمام  در روسیه پیشرفت داشت  و همه ی مردم منتظر شکست شوروی بودند، در همچو  فرصتی شاه منتهای محبت را که در مورد سفیر هیچ کشوری سابقه نداشت نسبت به او ابراز داشت  و در آن شرفیابی که به منظور تقدیم استوارنامه بود ، مدت زیادی راجع به علاقه ی خود  به تشیید روابط با روسیه شوروی با او صحبت کرد و گفت آرزوی من همیشه این بوده  که اگر سوء تفاهم هایی در بین باشد مرتفع گردد و مناسبات ما روز به روز صمیمانه تر شود. اسمیرونف در همان جلسه اشاره ای در پرده راجع به لزوم حمل مهمات از طریق  ایران نمود یعنی بی اینکه به صراحت اسمی  از حمل سلاح ببرد گفت ما حوائجی  داریم و امیدواریم که ایران برآورده سازد . شاه در پاسخ گفت ما از هیچ مساعدتی که بر خلاف بی طرفی ما نباشد مضایقه نداریم. در سفر آخری که دربهار سال 1320 حسب المعمول  سنواتی به ایلات گرگان، گیلان و مازندران می نمود و من هم در التزام بودم  بر خلاف دستور سالهای گذشته همه جا به روسای  املاک سلطنتی توصیه می کرد  که با کنسول های شوروی خوش رفتاری کنند.اگر شاه مثل اکثریت آن روز مردم ایران قشون هیتلر را  روئین تن و شکست ناپذیر  و حکومت شوروی را دستگاه پوشالی می دانست  تا این اندازه به روس ها روی خوش نشان نمی داد . پس، از حقیقت غافل نبود  و در عین اینکه از تعدیات این دو همسایه به تنگ آمده بود، باز نجات ایران  را در پیروزی هیتلر نمی دانست. بنابر این آنچه در اطراف هواخواهی او از آلمان گفته  و نوشته اند بی پایه است. شاه که روحاً  آدم احساساتی نبود  و تمایل و احساساتی نسبت به آلمان و شخص آلمان نداشت، وانگهی  اولین حمله ای که به او وخاندانش شد از رادیوی برلن شروع گردید. شاه از موسولینی رهبر ایتالیای فاشیست  و تبلیغاتی که راجع به تسلط  ایتالیا بر مشرق زمین می نمود نفرت بسیار داشت و او را مردی هوچی می خواند  با اتحادی که آن دو پیشوا با هم داشتند  بر شاه مسلم بود که اگر هیتلر پیروز آید ولی خود او هم طمعی به شرق نداشته باشد، لا اقل موسولینی قسمتی از آرزوهایی که در تسخیر خاورمیانه دارد را برآورده خواهد ساخت. همین مسئله بر بدبینی او نسبت به هیتلر می افزود . حال ممکن است بپرسند با این احوال چرا زودتر به طیب خاطر با متفقین کنار نیامد؟ جواب این سوال مثل هر پاسخ سیاسی کار آسانی نیست و آنچه گفته شد تماماً متکی بر اسناد و مدارک مسلم نبوده بلکه بیشتر جنبه ی فرضی  دارد. چون نگارنده از زمره  اشخاصی که تمام قضایا را پیش خود حل کرده و به دیگران اجازه ی چون و چرایی نمی دهند نیستم به قدر تشخیص خود و با شواهدی که در دست دارم سعی میکنم جواب این سوال  مقدّر را بدهم  و انتظار اینکه خواننده دلایل و تشخیص مرا بپذیرد ندارم.

اول: چنان که گفته شد شاه  می خواست تا آنجا  که مقدور باشد بی طرفی  ایران را حفظ کند تا هم ایران را از خطر جنگ در امان دارد و هم از این راه بر شخصیت خود در شرق بیفزاید. فراموش نشود که در آن زمان افغانستان به مناسبت موقعیت جغرافیایی  و کمی وسایل ، مورد توجه متفقین نبود. عراق و مصر هم تحت الحمایه  انگلیس بودند و بر حسب عهودی که این دو کشور با انگلستان داشتند دولت انگلستان می توانست نیروهای نظامی خود را در آن کشور استقرار بدهد.

دوم: تخطی و تجاوز به دول ضعیف و نقص  بی طرفی از خصایص آلمان بود  و از متفقین که ظاهراً برای تنبیه ظالم و دفاع از مظلوم شمشیر از نیام کشیده بودند انتظار اینکه خودشان مرتکب همان اعمال شوند نمی رفت. به همین جهت اگر از جانب متفقین تهدیداتی  می شد شاه حق داشت که آن تهدیدات را جدی تلقی نکند.

سوم: با سیاست  قدرت نمایی که شاه در تمام دوران سلطنت خود داشت ، اگر می خواست از اولین تهدید از میدان در رود و تسلیم شود هم حیثیت خود را که مبنی بر قدرت بود از دست  میداد و هم زبان کسانی  را که تا دقیقه ی آخر او را خادم و دست نشانده ی  انگلیس می دانستند دراز میساخت.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *