فرقه دموکرات به روایت دکتر عنایت الله رضا

سئوال: راجع‌به مرگ پیشه‌وری لطفاً کمی توضیح دهید.

سید جعفر پیشه وری

فرد مطلع: من به منزل او در باکو رفتم، در آنجا با خانمی ملاقات کردم که خدمتگزار خانۀ پیشه‌وری بود و وقتی صحبت از مرگ او شد، ابتدا کمی نوحه‌سرایی کرد و بعد گفت او از باکو به جایی می‌رفته و در بین راه تصادف می‌کند و همان لحظه فوت می‎کند ولی بعدها آمدند به من گفتند که پیشه‌وری را در راه کشتند. جایی در محوطۀ حیاط را نشان داد و گفت قبلاً قبرش اینجا بود ولی بعدها آمدند نبش قبر کردند و به قبرستان فخری بردند.

سئوال: شاعری بود در باکو به نام علی توده که خاطراتی نوشته است؛ که ما با غلام‌یحیی می‌رفتیم برای تمرین با فدائیانی که قرار بود دوباره در ایران عملیات کنند. راننده در راه می‌خوابد و تصادف می‌کنیم و پیشه‌وری زخمی می‌شود. او را به بیمارستان می‌آوردند و می‌گوید برادرم دکتر است و او را بیاورید برای همکاری با پزشکان دیگر، که آن‌ها قبول نمی‌کنند و بعد هم پیشه‌وری فوت می‌کند در بیمارستان. از افسران ایرانی که برای کمک به فرقه آورده بودند نقل می‌کردند که او حالش خوب بود و برای اینکه خون‌ریزی نکند در بیمارستان او را نگه می‌دارند. به عقیدۀ بنده کشتن او صحت ندارد. مگر اینکه قبول کنیم در آن چند روزی که او در بیمارستان بوده شاید اتفاقاتی افتاده و او را کشته‌اند.

فرد مطلع: البته چیزهایی که بنده شنیدم کاملاً متفاوت با این عقیده است و یک آقای روحانی بود به نام آقای صفری که ایشان نقل می‌کنند از آقای برقع‌لامع که می‌گفت در شوروی بودم و به مسجد رفته بودم. یک روز دیدم آقایی آمد و نماز خواند و بعد هم رفت کفش‌ها را جفت نکرد. چهرۀ این آقا برای من خیلی آشنا بود و به ایشان گفتم من شما را در جایی دیده‌ام. گفت نام پیشه‌وری را شنیده‌اید؟ من پیشه‌وری هستم. گفتم چرا به مسجد آمدید؟ و گفت دیگر اواخر عمرم است و من سید هستم.

سئوال: اما افسرانی که با او محشور بوده‌اند می‌گفتند که پیشه‌وری اصلاً گرایش مذهبی نداشت.

فرد مطلع: من جاوید را ملاقات کردم چون فولکلور محلی جمع می‌کردم و سئوال کردم که بعد از انقلاب شما را اذیت نکردند؟ گفت من «سوسیال دموکرات» هستم و چه در آن زمان و چه در این زمان نباید با من کاری داشته باشند. من با پیشه‌وری مخالف بودم. او دین و ایمان نداشت.

سوال: بازمی‌گردیم به ماجرای غلام‌یحیی، جلسه‌ای که شما می‌گویید در آن حضور داشتید و صحبت از این شد که غلام‌یحیی ایرانی نیست اما او مدعی شد که از مردم سراب است. توضیح بفرمائید که این جلسه در کجا و چگونه تشکیل شد و علت تشکیل آن چه بود؟

فرد مطلع: دکتر رادمنش دبیر کل حزب توده به مسکو آمده بود، او می‌خواست رویداد فرقۀ دموکرات را به نظر اعضای حزب توده برساند و تائید اعضا را به‎دست آورد. عرض کنم به حضورتان که درنتیجه، رادمنش همراه غلام‌یحیی به مسکو آمده بود.

دکتر رضا رادمنش

سوال: خودش داوطلبانه آمده بود یا به او دستور داده بودند؟

فرد مطلع: به او گفته بودند؛ دستور بود. به‌هر تقدیر رادمنش مسئله را مطرح کرد. در آن‌جا این عنوان شد که غلام‌یحیی اصلاً ایرانی نیست.

سوال: فقط شما گفتید و اعتراض کردید یا دیگران هم گفتند؟

فرد مطلع: بنده گفتم که این شخص ایرانی نیست و حق ندارد که عضو حزب تودۀ ایران باشد تا چه برسد به این که عضو کمیتۀ مرکزی باشد. این آدم صلاحیت ندارد. این آدم در بادکوبه زندگی کرده. در آن شهر شاغل بوده، سمت‌هایی داشته، عضو حزب کمونیست آذربایجان شوروی بوده، کارمند سازمان کمیتۀ به‌اصطلاح محلی «صابونچی» در حومۀ بادکوبه بوده؛ این‌ها همه نشان می‌دهد که این آدم تبعۀ شوروی بوده و در آن‌جا زندگی کرده و شاغل بوده. کسی که عضو حزب کمونیست شوروی بوده نمی‌توانسته تبعۀ شوروی نباشد و به‌خصوص این‌که این شخص، کارمند کمیتۀ محلی صابونچی هم بوده و بنابراین حتماً تابعیت شوروی را داشته. بعد چطور شد که ناگهان و بی‌مقدمه، یک‌دفعه می‌آید به ایران همراه مهاجرین و تابعیت ایران را پیدا می‌کند. این آدم تبعۀ ایران نیست. این یک مهاجر است، خارجی است، بیگانه است که آمده در این ماجرا شرکت کرده. و بعد مضافاً این آدم، تحصیلاتش در آن‌جا بوده، اگر این آدم ایرانی بوده قطعاً باید تاحدودی به خط و کتابت ایرانی آشنایی داشته باشد، درحالی‌که غلام‌یحیی فقط روسی بلد بود و زبان ترکی قفقازی را به خط روسی می‌نوشت. خوب چگونه ما می‌توانیم بپذیریم که این شخص بیاید عضو کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران بشود که اصلاً متعلق به ایران است، با مردم ایران سروکار دارد و وظایف به‌اصطلاح خاصی در مورد ایران دارد. حالا این وظایف چیست؟ مربوط به خود آن حزب می‌باشد و من نمی‌خواهم که برنامۀ آن را در این‌جا تشریح بکنم.

سوال: غلام‌یحیی در پاسخ اعتراض شما چه گفت؟

فرد مطلع: مدعی شد و گفت که :«خیر بنده اهل سراب هستم و اصلیت من از آن‌جا هست و من به‌عنوان مهاجرت از سراب رفته بودم به قفقاز. سال‌ها در سراب زندگی کرده‌ام و به‌عنوان مهاجرت به قفقاز رفته و بازگشته‌ام و پس از شهریور 1320 عضو حزب توده شده‌ام، عضو کمیتۀ ایالتی شده‌ام. حالا هم عضو کمیتۀ مرکزی حزب توده هستم.» در این موقع بعضی‌ها از جنایات او صحبت کردند؛ مثلاً بنده یادم می‌آید که یکی از افراد که خوب نیست نامش آورده شود، برای این‌که اعدام شده ولی برای احراز سندیت لازم است نامش را ذکر کنم؛ «پورهرمزان» از جنایت غلام‌یحیی صحبت کرد. در مورد کشتن یک روستایی که غلام‌یحیی مدعی بود رئیس شرکت نفت زنجان بوده؛ این را پورهرمزان مطرح می‌کند.

پورهرمزان می‌گوید: «اگر تو آدم درست و وظیفه‌شناسی بودی باید آن روستایی را که می‌گویی جاسوس انگلیسی‌ها بوده تحویل می‌دادی نه این‌که خودت او را اعدام کنی. برای این‌که ممکن بود که او مرتبط به یک شبکۀ وسیع جاسوسی باشد که امکان داشت اعترافات این آدم، آن شبکه را لو بدهد. تو وقتی او را کشتی دقیقاً به‌ دستور کسانی که فرستنده و آمر او بودند عمل کردی؛ چون به جاسوس می‌گویند که اگر دیدی داری دستگیر می‌شوی خودکشی کن. کپسول هم به او می‌دهند برای این‌که شبکه لو نرود.»

بعد در آن حوزه، صحبت از آن شد که تو اصلاً ایرانی نیستی ولی در این‌جا شرط برای رهبری حزب تودۀ ایران این است که طرف باید ایرانی باشد. او گفت من سرابی هستم. من گفتم آقا به اسامی افراد توجه کنید. در ایران غلام‌علی داریم، غلام‌حسن داریم، غلام‌حسین داریم، غلام‌رضا داریم ولی اگر یک غلام‌یحیی پیدا کردید من می‌گویم که تو ایرانی هستی. غلام‌یحیی برای دفاع از خودش گفت: «اسم من غلام است و اسم پدرم یحیی است…»

سوال: آیا در آن تاریخ این‌گونه مجادلۀ لفظی و درافتادن با او که فرد مقتدر و خطرناکی بود، برای شما مخاطراتی به‌دنبال نداشت؟

فرد مطلع: آن موقع، دوران حکومت «نیکیتا خروشچف» بود؛ دورۀ آشفتگی. غلام‌یحیی هنوز در دولت جدید شوروی جا نیفتاده بود. اگر هم اقتدار داشته، کسانی که از او حمایت می‌کردند در وضعیتی نبودند که بتوانند خطرآفرینی کنند. «باقروف» را در سال 1955 یا 1956 اعدام کرده بودند. گفت‌وگوی ما در سال  1338/1959 انجام گرفت؛ یعنی دوران «دموکراتیزاسیون خروشچفی» که حتی خروشچف هم تنها قادر مطلق نبود؛ برای این‌که اعضای «پولیت بورو» (کمیتۀ اجرایی شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی) در سال 1964 خروشچف را ساقط کردند.

نیکیتا خروشچف

سوال: حالا که صحبت به این‌جا رسید، آیا شما اطلاع دارید که در آن دوره، غلام‌یحیی از پیشه‌وری اطاعت می‌کرد یا خیر؟

فرد مطلع: خیر، البته هم‌دیگر را تحمل می‌کردند. بنده استنباطم را عرض می‌کنم؛ کانال این‌ها به‌گونه‌ای بود که ارباب‌ها، هم این را نگه می‌داشتند و هم آن را؛ چون من می‌دیدم که رفتار غلام‌یحیی با پیشه‌وری رفتار یک تابع درمقابل متبوع نبوده بلکه خیلی خودش را می‌گرفت و با تَفَرعن و دست‌به‌جیب و بی‌اعتنا نسبت به پیشه‌وری راه می‌رفت. بارها این منظره را دیدم؛ ازجمله روزی در جلسه‌ای در ساختمان کمیتۀ مرکزی دیدم پیشه‌وری نشسته بود و غلام‌یحیی بلند شده بود و دست‌به‌جیب راه می‌رفت.

سوال: وضعیت تسلیحات «فرقۀ دموکرات» چگونه بود؟ چه جنگ‌افزارهایی داشتند؟ آیا تسلیحات آن‌ها همان تسلیحاتی بود که «سرتیپ درخشانی» تحویل داده بود؟

فرد مطلع: خیر، آن‌ها جزئی بود. تسلیحات آن‌ها به درد فرقۀ دموکرات نمی‌خورد. لشکر آذربایجان، تسلیحات زیادی در اختیار نداشت؛ یعنی این اسلحه‎ها دوای درد نبود.

سوال: آیا لشکر تبریز، فاقد جنگ‌افزار و مهمات بود؟

فرد مطلع: لشکر سوم تبریز لشکر کاملی نبود، یک لشکر ناقص بود. بعد تعداد معینی مثلاً فرض بفرمائید دو سه هزار تفنگ و نمی‌دانم کارابین و سه ‌چهار قبضه توپ و سه چهار دستگاه تانک اشکودای قدیمی عصر رضاشاه بوده و این‌ها دردی را دوا نمی‌کرد، حتی در جنگی که با چریک‌های «ذوالفقاری‎ها» می‌خواستند بکنند، این‌ها دردی دوا نمی‌کرد یا در آن جنگ‌هایی که در جاهای مختلفی، فدایی‌ها می‌جنگیدند. بنابراین مشکلی برای روس‌ها به‌وجود آمده بود که این سلاح‌ها کافی نبود و نمی‌توانستند به این‌ها اکتفا کنند؛ ثانیاً اگر اسلحۀ روسی می‌آوردند مشکل ایجاد می‎کرد اگر به دست فرقوی‌ها می‌دادند؛ درنتیجه همه می‌فهمیدند و سروصدا به‌ راه می‌افتاد که روس‌ها اسلحه داده‌اند به فرقۀ دموکرات و فدایی‌ها. حالا عرض ‌می‌کنم روس‌ها سلاح‎هایی را که از آلمانی‌ها به ‌غنیمت گرفته بودند، این‌ها را آورده بودند داده بودند؛ یعنی در ارتش «قزلباش» سازمان فدایی‌ها (فرقه‌ای‌ها نام ارتش خود را قزلباش گذاشته بودند و قزلباش به ارتش دوران صفوی گفته می‌شود.) سلاح‌هایی به‌کار گرفته شده بود که مال آلمانی‌ها بود.

تفرشیان در کتاب خاطراتش اشاره می‌کند که در ابتدای کار که جریان قیام راه افتاده بود، روس‌ها تعداد زیادی توپ و تانک و سلاح انفرادی «آفتومات» آلمانی و جیپ و کامیون در اختیار فرقه گذارده بودند؛ مثلاً گردان باربری در حدود 250 کامیون، 30 جیپ و سواری در اختیار داشت اما وقتی قرار شد شوروی‌ها از ایران بروند و با قوام‌السلطنه به توافق رسیده بودند تسلیحات و وسایلشان را جمع کردند و رفتند. البته با این‌همه، تاحدودی کارآیی هم داشتند، فشنگشان، تفنگشان، مسلسل‌هایشان بد نبود.

سوال: توپ‌خانۀ زره‌پوش و تانک هم داشتند؟

فرد مطلع: بله توپ هم داشتند اما تانک و زره‌پوش من ندیدم و هواپیما، هواپیماهای ایران بود در حدود چهار تا پنج تا که سه تای آن‌ها مشقی بود. روس‌ها آن سلاح‌های سنگین روسی را که در ابتدای کار در اختیار فرقه گذارده بودند، موقع تخلیۀ ایران پس‌‌گرفتند و رفتند؛ زیرا بیش‌تر امیدشان به حل‌وفصل کارها از طریق ادامۀ مذاکرات با قوام‌السلطنه بود.

سوال: ارقام مختلفی دربارۀ تعداد نیروهای مسلح فرقه گفته می‌شود. آیا از عدۀ سربازانی که به نام سرباز «وظیفه» گرفته بودند و یک‌عده هم که فدایی بودند، هیچ رقمی خاطرتان هست؟

فرد مطلع: دقیقاً خیر، این‌ها را باید در مآخذ و کتاب‌ها گیر آورد. بنده اصلاً نمی‌دانم. ادعای خودشان 300 هزار نفر بود که می‌گفتند تحت‌السلاح دارند اما ستاد ارتش رزم‌آرا در گزارشی براساس اطلاعات، نوشته بود که فقط 18 هزار تحت‌السلاح داشتند. 250 نفر هم برای آموزشی خندق نظامی به باکو فرستاده بودند.

سوال: راست است که در جریان سقوط فرقۀ دموکرات به‌وسیلۀ مردم و با حمایت ارتش اعزامی از تهران، 20 تا 25 هزار تن از مهاجرین و طرفداران فرقه کشته شدند؟

فرد مطلع: شایعه‌ای بیش نیست و به‌نظرم بیش از 200 یا 300 تن حداکثر، آن هم از کسانی که شناخته‌شده و مورد تنفر مردم بودند به هلاکت نرسیدند.

سوال: حتماً این رقم هم نشان می‌دهد که مردم از حکومت فرقه ناراضی بودند؟

فرد مطلع: دوم دی، درحقیقت ارتش موقعی که رفت تمام شده بود. این امر قابل انکار نیست. حسن نظری غازیانی هم در کتاب خود که نام آن را «گماشتگی‌های بدفرجام» گذاشته، همین را می‌گوید.

سوال: پرسشی داریم؛ اگر سرتیپ درخشانی در 21 آذر 1324 تسلیم نمی‌شد، چه پیش می‌آمد؟ سئوالم را این‌گونه تکمیل می‌کنم؛ اگر آن روزی که سرتیپ درخشانی محاصره شده بود، در تبریز می‌ایستاد و می‌جنگید، باتوجه به این‌که شما اوضاع و احوال آن دوران را دیده و مطلع هستید، آیا این امکان وجود داشت که مردم هم به کمک بیایند و ورق برگردد؟

فرد مطلع: نه‌خیر، آن موقع این امکان نبود. بنده آن موقع آن‌جا نبودم و این امکان هم وجود نداشت. به دو دلیل عرض می‌کنم؛ اولاً معروف است که در دورۀ شاه، معروف شد درخشانی ارتباط داشته با شوروی. توجه فرمائید؛ یعنی بعد از ماجرای آذربایجان، درخشانی مطرود شد و او را به بازی نگرفتند اما سرهنگ زنگنه چون در ارومیه (در رضاییۀ آن زمان) مقاومت کرد، او را به بازی گرفتند و خیلی احترام گذاشتند. در هر حال صحبت از این بود که درخشانی با روس‌ها رابطه داشته است. دستگاه حاکمۀ وقت ایران چنین شکی داشت اما درخشانی در کتابی که پسرش در آمریکا چاپ کرده، این شایعه را تکذیب کرده است.

به‌نظر من خیلی به‌اصطلاح، معقول نمی‌آید. من کاری ندارم که درخشانی مامور بوده یا نه ولی به‌طور کلی قادر نبوده اقدامی انجام دهد زیرا در لشکر تبریز عده‌ای از افسران و درجه‌داران بودند که طرفدار فرقه بودند و مخالف درخشانی، این‌ها مایل بودند تسلیم شوند؛ دیگر آن‌که لشکر دروپیکر درست و حسابی نداشته. حدود یک هنگ هزار نفری بوده آن هم در یک محوطه‌ای که اطراف آن سیم خاردار کشیده بودند، اصلاً پادگانی وجود نداشته، باغ کشاورزی بوده است. تانک درست و حسابی و توپ‌خانه نداشته‌اند. جمعیت طرفدار فرقه، دورتادور پادگان مزبور را محاصره کرده بود و امکان رساندن کمک هم وجود نداشت.

سرتیپ علی اکبر درخشانی

در آغاز کار، دولت مرکزی ستوان نظامی فرستاد به آذربایجان در شریف‌آباد قزوین اما روس‌ها مانع شدند که این ستوان اعزامی به آذربایجان برود، پس همۀ راه‎ها مسدود بود. به‌فرض این‌که درخشانی به‌اصطلاح مامور روس‌ها نبوده یا ارتباطی با روس‌ها نداشته، قادر نبوده کاری بکند، مردم آذربایجان هم تحت تاثیر بوده‌اند، به چند دلیل؛ اولاً تبلیغات روس‌ها؛ ثانیاً وجود ارتش شوروی که مردم جرات نمی‌کردند با آن مقابله کنند.

این‌ها همه حالت سرگشتگی و انتظار می‌داد به مردم آذربایجان. در این‌جا من می‌خواهم مثالی عرض کنم؛ زنجان زیر سیطره و نفوذ ذوالفقاری‌ها بود و حتی قشون ایران به‌اصطلاح با لباس مبدل، افسرانش در دستگاه ذوالفقاری بودند و کار هم می‌کردند. سلاح‌های کافی هم داشتند و مردم زنجان هنوز دقیقاً از آن‌ها حمایت نمی‌کردند؛ یعنی با ذوالفقاری‌ها مخالفت نمی‌کردند. با این‌ همه فرقوی‌ها در زنجان هم، مردم یک حالت سرگردانی که حالا ببینیم چه خواهد شد؛ یعنی حالت انتظار داشتند، یک همچو حالتی. جوان‎ها که خیلی خوب تحت تاثیر قرار می‌گرفتند و شور و هیجان پیدا می‌کردند، هر چیزی که باعث شور و هیجان می‌شد به دنبال آن‌ها می‌رفتند؛ این بود و زنجان کم‌تر، برای این‌که در زنجان مهاجرین خیلی نفوذ نداشتند و مردم زنجان روی تعصبات مذهبی روبه‌روی این به‌اصطلاح مهاجرین قفقازی قرار می‌گرفتند و مهاجرین در آن‌جا خیلی نفوذ نداشتند؛ به‌همین دلیل هم در آن‌جا فدایی‌ها خیلی کشتار کردند؛ یعنی آزار رساندند. این‌ها همه نشانۀ این است که مردم پذیرا نبودند اما زور شوروی‌ها چربید و فرقه در زنجان هم موفق شد اما بعد در موقعی که دیگر فرقه شکست خورد، این‌جا بود که مردم به حالت انتقام‌جویی درآمدند، یک‌عده هم به‌هرحال می‌خواستند از بازار آشفته استفاده کنند.

سوال: مرحوم ذوالفقاری مدعی بود، یک‌ دفعه هم در تلویزیون علنی گفت که به ما هیچ کمکی از هیچ جا نمی‌رسید و فقط یک نوبت شاه کمک کرد؛ یعنی در تلویزیون در همان زمان، یک مورد او این ادعا را می‌کرد. شما در مورد ذوالفقاری‎ها و همکاری تیمور بختیار با آن‌ها چیزی شنیده‎اید اصلاً؟

فرد مطلع: بنده شنیده بودم که تیمور بختیار در دورۀ سروانی و سرگردی در دستگاه ذوالفقاری‌ها فعالیت می‌کرده است.

سوال: آیا استالین واقعاً درصدد تصرف آذربایجان بود؟

فرد مطلع: بله، مقاله‌ای دکتر عبدالرضا هوشنگ مهدوی در یکی از شماره‌های «اطلاعات سیاسی-اقتصادی» امسال نوشته‌اند که من تصور می‌کنم واقعیت دارد. درحقیقت استالین برای تصاحب آذربایجان قدم را برداشت. من تصور نمی‌کنم استالین نمی‌خواست آذربایجان را تصرف کند. او بسیار تمایل داشت. «فاضل بابایف» و خانم مینا پاشازاده که در رادیو باکو کار می‌کردند و من هم در آن‌جا همکار آن‌ها بوده‌ام به شخص من گفتند که برنامه و اساسنامه و مرامنامۀ دموکرات آذربایجان را این دو نفر نوشتند و فرستادند برای استالین، استالین آن را خواند و گفت که این مرامنامۀ حزب مساوات است. یک‌مقدار تغییراتی داد. مرامنامۀ فرقۀ دموکرات را براساس تغییراتی که استالین داد، عوض کردند، دوباره به مسکو فرستادند به نظرش رساندند. استالین متن را از نو خواند تائید کرد. بعد متن روسی این را به ترکی ترجمه کردند. بعد، از ترکی قفقازی به ترکی آذری، که برای مردم آذربایجان ما مفهوم باشد و این دو نفر که ترکی و فارسی را خوب می‌دانستند و در بخش فارسی رادیو باکو کار می‌کردند به ترکی آذری و فارسی ترجمه کردند. خوب اگر استالین چنین نقش نداشت چرا اساسنامه و مرامنامۀ فرقۀ دموکرات را بررسی و اعلام نظر کرده بود؟ استالین چنین نیتی داشت. لااقل «باقروف» او را قانع کرده بود که چنین کاری را بکند منتها در سیاست هم برد هست، هم باخت. اگر موفق شدی، موفق شدی اگر نشدی کاسه و کوزه را سرت می‌شکنند. من فکر می‌کنم که استالین یک برگ برنده‌ای را زده بود روی میز قمار، عقیده داشت اگر گرفت، انجام می‌دهیم، اگر نگرفت با چیز بهتری عوض می‌کنیم. انگلیسی‌ها در این ماجرا تقریباً بازی می‌کنند تا لحظۀ آخر که «بوین» وارد ماجرا می‌شود. مقالۀ دکتر مهدی خیلی روشن‌کننده است که استالین نمی‌خواسته به‌راحتی عقب بکشد و خیلی مایل بوده است [به تصرف آذربایجان].

سوال: اسنادی دربارۀ مذاکرات «بوین» با مقامات ایرانی در لندن، در اختیار ماست که تازگی دارد و منتشر نشده است. فکر می‌کنم بسیار روشنگر باشد. این اسناد اخیراً به دست ما رسیده است. بگذریم حالا اگر می‌خواهید وقایع آذربایجان را جمع‌بندی کنید و به یک نتیجۀ کامل از دیگر ماه تاریخی برسید چه خواهید گفت؟

استالین

فرد مطلع: اهداف فرقۀ دموکرات آذربایجان از مدت‌ها قبل به‌صورت برنامه‌هایی تدوین شده وجود داشته که مجری و ادامه‌دهنده‌اش پیشه‌وری بوده که فرقه را تشکیل داده است. اول مسئلۀ جدا کردن آذربایجان از ایران در اوایل قرن بیستم مطرح بوده است. امپراطوری عثمانی از یک طرف می‌خواست به این منطقه نفوذ بکند و در ادامه به آسیای مرکزی و ماورای خزر برسد و پس از انقلاب بلشویکی هم بلشویک‌ها می‌خواستند که در این‌جا نفوذ کنند تا بعد عثمانی در محاصرۀ این‌ها قرار بگیرد و راه ترکیه را از آن طرف ببندند. بدین‌ترتیب دوتا سیاست درمقابل هم قرار گرفته بودند. دول غرب هم در این‌جا بازی‌هایی می‌کردند. به‌هرحال این طرح‌ها از مدت‌ها پیش وجود داشته. فرقه اساساً تاسیس شده بوده برای جدا کردن آذربایجان از ایران. حالا در این ماجرا بودند کسانی که صادقانه به وطنشان علاقه‌مند بودند و کوشیدند که اتفاقی نیفتد. اشخاصی بودند که نمی‌دانستند و بعد فهمیدند. اشخاص نادانی هم بودند که هنوز هم شاید تحت تاثیر این حرف‌ها قرار بگیرند. واقعاً نهضت دموکراتیکی وجود نداشته و این بوده برنامه‌هایی که از قدیم‌الایام برای آذربایجان تدوین کرده بودند. متاسفانه هنوز هم این برنامه وجود دارد و افرادی که طمع خام دارند از این رویاها در سر می‌پرورانند. شما اگر کتاب خاطرات «ابوالفضل ایلچی بیک»؛ رئیس‌جمهور پیشین آذربایجان را مطالعه بفرمائید، اسم کتاب یادم رفته، عرض کنم خاطراتش است، یک کتاب که [به زبان] ترکی قفقازی نوشته است، از این خواب و خیال‌ها زیاد دیده است.

سوال: در مورد همسر پیشه‌وری که گفته می‌شود مجدداً تاهل اختیار کرد، آیا درست است؟

فرد مطلع: همسر پیشه‌وری پس از مرگ او ازدواج کرده است. او به ایران مراجعت کرد و مدتی زندانی بود بعد از این که از زندان آزاد شد تاهل اختیار کرد. شاید بعد از زندان اول. وقتی ما به شوروی رفتیم در آن‌جا پسر پیشه‌وری را دیدیم. پسرش نوجوان بود. این پسر نوجوان نباید سن زیادی می‌داشته، در عین‌حال نمی‌توانسته آن‌قدر کوچک باشد که متولد دوران شهریور 1320 باشد، بنابراین باید یک چیزی بین دو دورۀ زندان پیشه‌وری یعنی در زمان سلطنت رضاشاه بوده باشد و این خانم نام خانوادگی‌اش «مصور رحمانی» بوده که بعد از مرگ پیشه‌وری آمد به ایران و در این‌جا زندگی کرد و نمی‌دانم زنده است یا درگذشته.

سوال: پسرش چه؟ او کجاست؟

فرد مطلع: پسرش در آلمان است.

ویژه‌نامه: این مصور رحمانی کدام مصور رحمانی است؟

فرد مطلع: این مصور رحمانی برادری داشت به نام مهندس مصور رحمانی که این سرهنگ غلام‌رضا مصور رحمانی نیست. بنده خودم افسر هوایی بودم، می‌شناسم. با همدیگر همکار بوده‌ایم ولی این مصور رحمانی تهرانی بوده و در راه‌آهن کار می‌کرده و مدتی هم در خوزستان بوده و در موقعی که این‌ها می‌خواسته‌اند فرار کنند، این شخص در تبریز بوده، در منزل پیشه‌وری و پیشه‌وری این‌ها را هم با زن و بچه‌اش برمی‌دارد و می‌برد شوروی و این بیچاره که نه سرپیاز بوده و نه ته‌پیاز، مدتی در شوروی می‌ماند. سروان حسن نظری غازیانی در خاطراتش که در آلمان چاپ شده، جایی اشاره دارد به این مرد.

مصور رحمانی پس از مرگ پیشه‌وری و بعد از گذشت چند زمان درصدد برمی‌آید که بیاید به ایران. اقدام هم می‌کند و از طریق سفارت، کارش هم درست شده بود ولی روس‌ها اجازه نمی‌دهند، حتی او را از کشتی‌یی که می‌خواست بیاید به گیلان برگردانده‌اند، این بیچاره مرض قند داشت از بین می‌رود.

سوال: سئوالی برایم پیش آمد. آیا پیشه‌وری غیر از روسی، هیچ زبان خارجی دیگری می‌دانست؟

فرد مطلع: نه نشنیده‌ام که زبان خارجی غیر از روسی بلد باشد. او ترکی می‌دانست که زبان مادری‌اش بود و فارسی‌اش هم خوب بود.

سوال: هیچ‌گاه تحصیلات طلبگی نداشته است؟

ادامه دارد……

عنایت رضا

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *