دیکتاتور مثل موسولینی

 

_آقا! قضیه ی ماموریت شما به قفقاز حدود یک سال پیش از کودتا چه بود؟ شما چه کاره بودید؟ چه پست سیاسی یا تجربه ی وزارت خارجه ای داشتید که آدمی مثل وثوق الدوله بیاید به شما ماموریت بدهد که به جمهوری تازه استقلال یافته ی آذربایجان و دیگر جمهوری های قفقاز، که (بلاد قفقاز) خوانده می شد، بروید؟

*وثوق الدوله به دلیل اینکه من از قرارداد ایران و انگلیس در روزنامه ی خود دفاع می کردم و باز هم به دلیل اینکه انگلیسی ها تشخیص داده بودند وجود چند کشور پوشالی میان شوروی انقلابی و مناطق تحت نفوذ آنها اهمیت خاصی دارد و باز به دلیل کلی اینکه ما می خواستیم ایران زیر دست و پا از بین نرود، از من خواست که به قفقاز بروم.

_یعنی عملاً مزد دفاع شما را از قرارداد پرداخت؟

*نه! من با همان سن کم، شب ها سر سفره ی آس در خانه ی وثوق الدوله حاضر می شدم. آس می زدم و اغلب می باختم. ولی خوشحال بودم که از صحبت های سر سفره ی قمار درباره ی سیاست رجال سر در می آورم. من مثل انگلیسی ها فکر نمی کردم که همه ی ملت های دور و بر هندوستان باید پوشال حفاظتی منافع انگلیس باشند. اما فکر می کردم که وجود دولت های معتدل معقول در قفقاز عملاً جلوی تهاجم بعدی روسها را، که در هر حال هر حکومتی داشته باشند چشم به جنوب دارند، خواهد گرفت. به این جهت پیشنهاد وثوق الدوله را پذیرفتم.

_در سالهای پیش از کودتا از رهبران جهان چه کسی را تحسین می کردید؟

*موسولینی و لنین را

_اینها که با هم شباهتی ندارند؟

*اولاً موسولینی هم معلم بود، هم سوسیالیست. بعد هم آدم مقتدری بود.

_ولی آقای موسولینی خیلی ترسو تشریف داشتند، خیلی هم بدجور مرد.

*خوب، هر دیگی یک ظرفیت دارد. این آقا ظرفیت سیاسی زیاد نداشت.

_به نظرتان نمی آید که شما در اقدامات اولیه ی حکومت، شبیه فاشیست ها عمل کرده اید، نه شبیه سوسیالیست ها؟

*فاشیسم زاییده ی تحقیر ملی ایتالیایی بود. روزی که من کودتا کردم، ایران در تحقیر آمیز ترین لحظات تاریخ خود به سر می برد.اگر قیام علیه تحقیر خارجی فاشیسم است،بله، من فاشیست بودم.

 

_رضا خان را اولین بار چه کسی به شما معرفی کرد؟

*کلنل کاظم خان سیاح، کلنل گفت یک افسر قزاق پیدا کرده ام که به درد کار ما می خورد. هم قد بلند است، هم بد اخم،هم پر هیبت، هم افسر هایش دوستش دارند؛فقط باید رویش فکر کرد. به او گفتم با رفقای کمیته آهن صحبت کنیم.

_ کمیته آهن چه بود؟

*کمیته ای بود از آدم های وطن پرستی که از زیر دست بودن اجنبی عاجز شده بودند و دنبال چاره می گشتند. موضوع رضا خان در کمیته مطرح شد. خواستیم کسانی که او را می شناختند، نظرشان را بدهند. یک نفر مخالفت کرد، ماژور مسعود خان کیهان. او می گفت: (این افسر قزاق هم بی سواد است، هم ترسو. اما اگر قدرت به دست او بیفتد ، به همین دو دلیل خطرناک می شود.

_رضا خان را کی دیدید؟

*بعد از همین اتفاق

_در اولین برخورد چه جور آدمی بود؟

*فوق العاده جذاب و خوش ظاهر، با یک رگ لوطی گری

_برخوردش چطور بود؟

*مودب، ولی از خود راضی.

_شما با انگلیس ها در ارتباط بودید یا رضا خان؟

* انگلیس ها در آن شرایط بحرانی باید به نحوی از انحاء، ایجاد ارتباط می کردند بدون آنکه شخص مورد نظر متوجه منظور آنها بشود. آنها رضا خان را از جهت قدرت فرماندهی بر سربازانش پسندیده بودند.

_از اینکه با پول خارجی، یک مملکت مشروطه را به دست کودتا سپردید، پشیمان نیستید؟

*سید به این سوال جواب نداد.

از سید درباره ی احمد شاه می پرسم. سید از حرف زدن درباره ی مرده ها احتراز دارد.

*خدا رحمتش کند. از آن دسته بچه هایی بود که زیر دامن خانم جانشان بزرگ می شوند.. به اطرافیانش مطلقاً اعتماد نداشت. ترسو و موقع نشناس بود. خسیس و مال دوست.

_ ولی جمله ی معروف او را که در لندن برای عدم امضای قرارداد 1919 گفته بود را به یاد دارید؟

*بله، احمد شاه گفته بود که اگر دستم را ببرند، این قرارداد را امضاء نمی کنم. و در جواب نطق سر شام پادشاه انگلستان هم چیزی سر هم بندی کرده بود که سرنوشت قرارداد را باید مجلس معین کند.

_آقا چه کسی شما را برای ریاست وزرایی و رهبری سیاسی کودتا انتخاب کرد؟

*خودم

_چطور این کار را کردید؟

*آقا من قبل از کودتا 8 ماه مقام ریاست وزرا را توی طبق اخلاص گذاشته بودم، به خانه ی این و آن می بردم. با التماس از رجال  تقاضا می کردم قبول کنند و نمی کردند. آخر سر به خودم گفتم : (مگر ریاست وزرا گوشت خوک است که به تو حرام باشد؟خودت بخور.نوش جانت.) تفصیل قضیه از این قرار است. من قانع و مومن شده بودم که باید روش حکومت در ایران عوض بشود.

سقوط دولت تزاری ما را درست توی دهان انگلیس ها برده بود. انگلیس ها بیشتر میل داشتند در ایران یک حکومت مقتدر اما مطیع سر کار بیاید. هدف من اقتدار بود و اطاعت از آنها نه. با این همه چاره ای جز اینکه با انگلیس ها کنار بیایم، نبود.

_در شب کودتا چه گذشت؟

* کودتا محصول یک قسم خوردن پنج نفری و قرآن مهر کردن بود. ما پنج نفر قرآن مهر کردیم و بعد کودتا کردیم.

_آقا، بالاخره قضیه اصلی کجا بود؟ رضا خان می دانست می خواهد کودتا کند؟ قزاق ها چطور؟

* فکر نمی کرد می خواهد قدرت را بدست بگیرد. مخصوصاً در روزهای آخر که من مرتباً با او ملاقات می کردم، سعی اصلی ام این بود که وحشت او را از نافرمانی و عصیان علیه شاه از بین ببرم. دائم به او می گفتم:(شاه در تهران محصور میان آدم های بی حمیتی است که قدرت پادشاهی را از او گرفته اند؛ ما باید برویم و او را نجات بدهیم.)

_پس رضا خان هیچ قصد سوء  و فکر بر انداختن سلطنت را در سر نداشت؟

*اصلاً و ابداً.

_خود سرکار چطور؟

*چرا… من قصد عوض کردن همه چیز را داشتم. بارها به شما عرض کرده ام که من می خواستم زمامدار مطلق العنان ایران بشوم.

_رضا خان در شب قبل از کودتا نگران نبود؟

*رضا خان نگران از اینکه در دروازه تهران جنگ و خون ریزی خواهد شد، بود.

_به نظر شما حق نداشت؟ به هر حال تهران مسلح بود و خطر جنگ وجود داشت

*نه، فکرش شده بود. قرار نبود خونی ریخته شود.

_کسی که به قوای مسلح  شهر تهران دستور داده یا تدبیر کرده بود که در برابر قزاق ها ساکت باشند. چه کسی بود؟

*من آنها را از قبل خریده بودم.

_ چه کسانی را؟

*(امیر نظام ) وزیر جنگ، و یکی دو نفر از اعضای دیگر کابینه را. نفری پانصد لیره طلا خدمتشان فرستادم با این پیغام که به فرماندهان ژاندارم و پلیس دستور بدهند که (چون قزاق ها قصد قتل و غارت ندارند، آنها هم در موقع ورود آنها مقاومت نکنند و بعد از اینکه کار تمام شد، پلیس و قزاق ها با هم اداره شهر را به عهده بگیرند. )

این بود خلاصه ای از افشاگری های سید ضیاء الدین طباطبایی در مورد کودتای 1299.

برای اطلاع بیشتر از این ماجرا رجوع کنید به کتاب (گفته ها و نا گفته های تاریخ معاصر ایران از زبان سید ضیاءالدین طباطبایی) نشر ثالث و (تاریخچه ی بریگاد و دیویزیون قزاق) نشر علم.

 

 

 

ااا

سید ضیاءالدین طباطبایی می گفت آرزوی من این بود که دیکتاتور ایران بشوم مانند موسولینی.گرافیست با ذوق ما با مونتاژ صورت سید ضیاءالدین طباطبایی به این عکس موسولینی، تصویر جالبی را که در اینجا می بینید،پدید آورده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *