شاهی که با هنر بیگانه نبود

 

در مورد ناصرالدین شاه  قاجار در 120 سالی که از ترور او می گذرد بسیاری از مطالب روا و ناروا نوشته شده است که تشخیص صحت و سقم آن برای همگان میسر نیست. در زمانی که هنوز قجرها بر سر کار بودند ناصرالدین شاه را (شاه شهید) می خواندند و تا این درجه نام و عنوان او را بالا برده بودند. بعد از سقوط قاجاریه و حتی سالها پس از آن در فیلم ها و در نوشته ها و در داستانها ناصرالدین شاه را مردی ابله قلمداد کردند. بدین ترتیب بهتر است که ببینیم خارجیها درباره ی او چگونه قضاوت کردند. در میان شخصیتهای خارجی لردکرزن که زمانی نایب السلطنه هند بود و در دوران جوانی خویش به ایران آمده و با ناصرالدین شاه و دیگر رجال ایران ملاقات و مذاکره کرده و کتاب ارزشمندی تحت عنوان ایران و قضیه ایران نوشته است، در مورد ناصرالدین شاه چنین می نویسد:

(در سرزمینی که از حیث ترقیات قانونی بسیار عقب مانده است و از لحاظ سازمان و مبانی اساسی فاقد همه چیز و در سنت های کهن شرقی سخت پا بر جاست، عامل فردیت به طوری که دور از انتظار هم نیست قدر و اهمیت کلی دارد. حکومت ایران کم و بیش اعمال قدرت خودسرانه از ناحیه ی عناصری است که بنا بر سلسله ی مراتب شامل شهریار تا کدخدای یک ده کوچک می شود.پس یگانه اصل مانع که در مقابل رفتار طبقات رسمی پائین تر قرار گرفته است ترس از مقام بالاتر است که گاهی امکان تعدیل آن وجود دارد. مقامات بالاتر هم از شخص پادشاه بیمناکند که احراز خشنودی خاطر وی هیچ گاه دور از امکان نبوده است و خود پادشاه نیز دچار بیم و نگرانی است، اما نه از ناحیه ی اتباع خویش، بلکه از انتقادات خصومت آمیز جرائد اروپایی. براستی شاه فعلی در حال حاضر نمونه ی ممتاز زمامداری مختار مطلق و در عین حال واجد سیاسی ترین قرین اعتدال به شمار می رود، زیرا که در محدوده ای که اشاره نموده ام وی عاری از مسئولیت و فاعل مایشاء است و حق بی حد و حصری نسبت به جان و مال هریک از اتباع خویش دارد. فرمانروا یگانه وجود مالک الرقاب است و تمام افراد رسمی اختیاراتی از جانب او دارند و هیچ مرجع رسمی نیست که قادر باشد حقوق و مزایای وی را محدود سازد یا آن را تغییر دهد.

به طوری که قبلاً ذکر کرده ام ناصر الدین شاه، ایرانی خالص نیست، بلکه از نسب ترک و چهارمین پادشاه خاندان قاجار است که جمعاً در حدود یک صد سال سلطنت ایران با این طایفه بوده است. قاجاریه که تاریخ خانوادگی آنها را چند تن از تذکره نویسان ایرانی نوشته اند و بعضی از آن کتابها به زبان انگلیسی هم ترجمه شده است نسبت خود را به یافث بن نوح می رسانندو اگر در اعتبار چنین نسب درخشانی هم تردید نمائیم باز جای شبهه نیست که نام طایفه ی قاجار از هفتصد سال پیش در تاریخ ایران یاد شده است. قاجاریه از سلسله ی صفویه طرفداری نمودند و در استقرار سلطنت آنها همراهی کردند و به پاداش این خدمتگزاری جزو هفت قبیله ی قزلباش (کلاه سرخان) درآمدند. بنابر روایتی مادر شاه اسماعیل از تبار قاجار بود و می دانیم که در زمان جانشینی او شاه طهماسب، قندهار حاکمی قاجار داشت و یک سفیر قاجار به دربار باب عالی (سلطان عثمانی)  مامور شد که نشان می دهد از همان اوان کار، طایفه ی قاجار چه مقام شامخی را احراز کرده بودند. در دوره ی سلطنت شاه عباس قدرت آنها به حدی بالا گرفت که این پادشاه صلاح کار را در آن دید که طایفه ی ایشان را به چند تیره تقسیم کند و آنها را در مرو و خراسان برای مقابله با تاتارها و در گرجستان برای جنگ با لزگی ها در گرگان و استرآباد به منظور نبرد با ترکمن ها مستقر سازد و این محل آخرین مرکز عمده ی این طایفه شد.

آقا محمد خان(موسس سلسله ی قاجاریه) در اوان جوانی به امر عادل شاه عقیم شده بود. برادر زاده ی او فتحعلی شاه و جانشین های وی بعداً به قدری در توالد فرزندان پسر، ممتاز جلوه گر شدند که پایندگی آن خاندان تامین گردیده است و شاید در تمام دنیا خانواده ی فرمانروایی نباشد که طی صد سال تعداد ایشان مانند نسل سلطنتی قاجار این همه زیاد شده باشد.

پس از دو مسافرت شاه به انگلستان در سالهای 1873 و 1889 شخصیت و بسیاری از احوالات اختصاصی شاه را مردم انگلیس  نیک می شناسند.ناصرالدین شاه فرزند ارشد محمد شاه در 17 ژوئیه 1831( 25 تیر 1210) به دنیا آمد. بنابراین وی اکنون درست شصت ساله است. وقتی که پدرش در سال 1834 جانشین فتحعلی شاه شد. ناصرالدین ولیعهد و بنا بر رسم درباری ایران در دوازده سالگی والی آذربایجان و در تبریز مقیم شد.

در اواسط دوران زندگانی چهره ی شاه به قدری در سراسر اروپا آشناست که احتیاجی به توصیف آن نیست. قاجاریه نسل و تبار خوش قیافه ای بودند و اگر ناصرالدین شاه به اندازه ی جد بزرگ خود
فتحعلی شاه و یا حتی به اندازه ی پدربزرگش عباس میرزا خوش سیما نباشد و آن هر دو به مناسبت ریش دراز خوش منظر خویش مشهور بودند چهره و شمایل او در هر حال شاهوار و خوش آیند است. شاه و پسرانش بعد از او رسم ریش گذاری را که سلیقه ی اجداد ایشان بود کنار گذاشته اند و صورت تراشیده که در تصاویر اکثر پادشاهان صفوی دیده ایم اختیار کرده اند. با آنکه شاه شصت ساله است قامتی کشیده و رشید و ستبر دارد. چشمان سیاه و موی مشکی و صورت باز از اختصاصات اکثر افراد قاجاریه خواه در میان مردان و یا زنان بوده است و شاه از این جهت مستثنی نیست. ولی شاید با کمک رنگ است که موی سر و سبیل او تر و تازه است و هنوز اثر رنگ خاکستری آن دیده نمی شود.

پادشاه در اوان زندگانی خیلی طالب تظاهر و شکوه می نمود و گویا با مرور زمان رفته رفته سلیقه ی او ساده تر شده است. وی که وارث دستگاه پادشاهانی است که دیرزمانی یکی از با شکوه ترین دربارها را در مشرق زمین داشته اند و جانشین سلاطینی است که آداب شاهانه ی ایشان تا پانزده سال پیش سراسر دال بر شکوه و جلال بود صاحب جواهرات بی حسابی است، اینک در طرز لباس چنان راه سادگی می پیماید که درست بر خلاف سبک و رسم پیشینیان است. شمشیر مرصع و تاج  درخشان که در سفر اول شاه به انگلستان در سال 1873 انظار را خیره کرده بود در سفر 1889 پاک ناپدید شد.

در تهران من او را پیاده در خیابان در لباس قیطان دوزی یا سرداری مخصوص دربار ایران عصا در دست دیدم. در موارد دیگر یا سوار بر اسب است و یا مطابق معمول از میان خیابانهای شهر در کالسکه نشسته است که به مرکب شهردار ما بی شباهت نیست و آن با شش یا هفت اسب سفید که دم حنائی دارند(دم حنائی از مشخصات اسبهای سلطنتی بود) رانده می شود و از پس و پیش گارد شاهی یا غلام ها که روی هم رفته 2000 نفرند یا دو دسته ی 1000 نفری که با لباس های ملیله دوزی زرین، با تفنگی که در کیسه های ماهوت سرخ بر شانه می اندازند شناخته می شوند. گارد محافظ شاه که شرحش را بیان کردم از جلو راه باز می کنند در حالی که فراش ها که آرایش چندانی ندارند با شلاق های دراز که در دست ایشان است از پیش آمدن مردم جلوگیری می کنند. شاه به هیچ وجه اجازه نمی دهد که فراش ها غیرت نمایی خاص بکنند و هرکس که قصد تقدیم عریضه داشته باشد آسان به پیشگاه ملوکانه راه دارد.

وی که در هفده سالگی به پادشاهی رسید و از آن پس هم دچار تملق و چاپلوسی انگل ها و کسانی شد که پیرامون یک شهریار مشرق زمینی را فرا می گیرند باز حیرت آور است که تا این درجه آراسته بارآمده است. این پیشرفت نیکو را او به استعدادهایی که خیلی پیش از حد معمول است و به استحکام خصایل خویش مدیون می باشد.وقتی که بر تخت پادشاهی جلوس کرد فقط به زبان ترکی رایج در آذربایجان حرف می زد، ولی به زودی خواندن و نوشتن فارسی را نیک آموخت و به تدریج هم با زبان فرانسه و عربی آشنائی یافت. وی شعرای ایران را خوب می شناسد و کتابهای شرقی در باب تاریخ و فلسفه و هنر را خوانده است و به هیچ عنوان نمی توان گفت که شاه از کارهای هنری بی بهره است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *