سردار ملی چگونه زمین گیر شد

 

برگرفته از روزنامه ی خاطرات غلامعلی خان عزیز السلطان

 

 

 

 

 

 

 

تشریفات باشکوه و بی نظیر استقبال از سردار و سالار ملی هرگز برای هیچ پادشاهی انجام نشده بود.

بختیاری ها به سردار و سالار ملّی حسادت می کردند و می گفتند ما هم جنگیده ایم، چرا برای ما چنین تشریفاتی انجام نشده است.

 

جمعه 4شهر ربیع الثانی 1328

امروز ستارخان «سردار ملی» و باقرخان «سالار ملی» می آیند، اگر چه مردم تا خمسه و قزوین به استقبال رفته اند ،ولی از دیروز و دیشب و امروز ،علی الاتصال می روند تا کرج و شاه آباد و مهرآباد. همین طور درشکه و کالسکه است که می رود. درشکه کرایه گیر نمی آید.اگر هم پیدا بشود به قیمت بسیار گزاف. باری سپهدار دو روز است استعفا کرده است،سردار اسعد وزیر داخله هم گویا استعفا کرده است. باری تا نزدیک ظهر بیرون بوده بعد آمدم اندرون،سرکار «معززالملک» هم تشریف بردند امیریه برای تماشای ورود ستارخان و باقرخان.در میدان توپخانه و خیابان امیریه راه نبود آدم عبور کند.در پشت بام ها زن ها و مرد ها نشسته بودند.گویا تا مهرآباد و بالاترها همین طور راه عبور نبود.رفتم دم در بالای امیریه پیاده شده رفتم توی باغ،ملکه ایران هم سه چهار شب است مهمان «خاصه خانم» (مادر زن ملیجک) است. باری «هرمز میرزا» هم با من بود،دم در پیدایش شد رفتیم روی پشت بام منزل باغبان. آنجا «ظل السلطان»، «بارونوفسکی» و زنش و بعضی از فرنگی ها بودند.متصل مردم می آمدند و می رفتند.در «باغشاه» هم تشریفاتی درست کرده بودند .همان چادری که پارسال «محمد علی شاه» تویش نشسته بود و ترتیبات جنگ با همین ستارخان را می داد، در همان نقطه برای ستارخان چادر زده بودند.جمعیت زیادی هم رفته بودند به باغشاه ، از هر قبیل آدمی رفته بود. اغلب از شاگردهای مدرسه ها همراه بیرق ها به «باغشاه» و «مهرآباد» و «امام زاده حسن»،رفته بودند. یکصد نفر قزاق هم بی تفنگ رفته بودند جلو. دویست نفر از فوج طهران، دویست نفر از «فوج مخصوص» هم با دو دسته موزیک رفته بودند «باغشاه». سوار بختیاری هم رفته بود تا کرج. باری دو ساعت به غروب وارد شهر شدند. اول جلو ژاندارمِ زیادی، سواره ،بعد ژاندارم پیاده زیادی ، با موزیک ، بعد یدک زیادی، آنوقت ستارخان و باقرخان سوار اسب با سر یراق مرصع شده بودند. یدک زیادی هم از مال  دولتی با سر یراق های طلا در جلو بود. یک طرف «ستارخان» و «امان الله میرزا»، با لباس رسمی سواره، بعد هم جمعیت زیادی ،دو سه چهار نفر دیگر هم از صاحب منصب ها سواره با لباس رسمی جلو بودند، خودشان هم لباس مشکی ساده پوشیده بودند ،صورت هایشان به قدری سیاه است مثل کاکاسیاه . باری مردم اغلب داد می زدند .زنده باد می گفتند و دست می زدند. بعد هم سوار بختیاری،مهدیه ، منصور از عقبشان می رفت. همین طور رفتند تا منزل «عضدالملک». بعد از آنجا رفتند حضور همایونی ،دیگر شرح ورود حضور شاه و عضد الملک را اطلاع ندارم ، بعد از تحقیق خواهم نوشت ، ولی در خانه «عضدالملک» قدری از سربازهای «فوج خلج» که سپرده «سردار مخصوص» پسر «عضد الملک» است ایستاده بودند با موزیک. احترامات نظامی به عمل آورده بودند. بعد رفته بودند حضور شاه، از آنجا سوار کالسکه  شده بودند از خیابان ناصری رفته بودند منزلشان که خانه صاحب اختیار است. دم در منزل صاحب اختیار هم،گارد بعضی تشریفات به عمل آورده بودند. باری بعد از رفتن ستارخان آمدم اندرون ،حضور حضرت اقدس شرفیاب شدم (کامران میرزا) ، هنوز پای مبارکشان درد می کند خوابیده اند. بعد رفتم خدمت سرکار «خاصه خانم»، حضرت ملکه ایران هم آنجا تشریف داشتند،مدتی صحبت کرده تا دو از شب رفته.

 

 

شاهزاده امان الله میرزا جهانبانی

                                                                         سواره ، پیشاپیش کالسکه سلطنتی که سردار و سالار ملی در آن نشسته بودند در حرکت بود

 

 

 

چهارشنبه غرّه شهر جمادی الاول 1328

اخبار تازه این است که ستارخان و باقرخان از خانه صاحب اختیار رفته اند، گفتند ستارخان رفته است پارک مرحوم اتابک، باقرخان هم رفته است به عشرت آباد . آدم های اینها اغلب با هم دعوا می کنند، با اهل شهر هم که اغلب دعوا می کنند. ستارخان از نوکرهایش کمتر حمایت می کند ولی باقرخان خیلی از نوکرهایش حمایت دارد. باری عمل نان هم دو روز است خیلی مغشوش است، گیر اغلب مردم نمی آید.

 

 

 

 

دوشنبه 27 شهر جمادی الاول 1328

اخبار تازه این است :که امروز در «انجمن احرار» ،ستارخان و باقرخان بوده اند و سردار محیی بوده،باقرخان نطق کرده بود که «چند نفر هستند مخّل وزراء و کابینه وزراء هستند، مانع پیشرفت کار هستند و فساد می کنند. بایست خارج بشوند اگر خارج شدند خودشان بسیار خوب ،والّا که روز چهارشنبه تمام دکّاکین را ببندید، من هم جلو خواهم افتاد. آن وقت هرکس را که بایست بیرون بکنیم می کنیم.

پنجشنبه غره شهرجمادی الاخر 1328

از اخبارات تازه این است که باقرخان سالار ملّی آن نطقی که کرده بودند که بایست چند نفر نباشند،ستارخان با باقرخان خوب نیستند با او هم صدا نیست. نامه یی نوشته بود که ما محکوم اوامر مجلس هستیم. دسته سپهدار با دسته «تقی زاده» سخت طرف هستند. این کارها تمام بر ضد «تقی زاده» است، او هم از میدان در نمی رود. مجاهدین هم با خودشان باز اسلحه برمیدارند باری مطالب زیاد است در هر صورت خوب نیست.

 

 

             سید حسن تقی زاده ، نماینده مردم تبریز در نخستین دوره مجلس شورای ملّی

سه شنبه 12 رجب المرجب 1328

اخبارات تازه که انتشار پیدا کرده این است که دیشب آقای «سید عبد الله مجتهد حجت الاسلام» ، را کشته اند. بعد معلوم شد که دو ساعت از شب رفته یک روایت هشت نفر ، به روایت های دیگر سه چهار نفر رفته اند. به خانه آقا ، در مهتابی حیاط مشغول نماز بوده یا روی تخت نشسته بوده است، وارد می شوند تعارف می کنند بعداً آقا را با «موزر» (اسلحه کمری) می زنند؛ از چهارتا گلوله تا هیجده تیر می گویند به او زده اند، بعد می آیند بیرون قاپچی (نگهبان) می خواسته است آنها را بگیرد با ته تفنگ می زنند دندان هایش را خرد کرده فرار می کنند. امروزهم تمام بازارها را بسته مردم هیجان دارند، اغلب در مسجد مروی جمع شده اند، زنها فحش می دهند به مشروطه.

اخباراتی که امروز شنیده شده این است که امروز جمعیت زیادی هم در مسجد مروی بوده اند. زن ها سرشان گل زده ،مسجد شاه هم ختم گذارده بودند. بازار ها هم بسته بود، مردم در هیجان هستند. وزراء هنوز نامعلوم، فقط رئیس الوزراء معلوم شده است، که «مستوفی الممالک» است. «موثق الدوله» وزیر دربار شده ، بازارها بسته شده است، مجلس هم چندان رونقی ندارد. امروز در مسجد مروی «ضرغام السلطنه» و باقرخان سالار ملی نطق کرده بودند که : این چه وضعی است.ما اول پیش قدم بودیم در مشروطیت حالا می بینم و دینمان از دست رفته تا قاتل را نگیریم،به دارش نزنیم ول کن معامله نیستیم. خیلی بد بوده است.

  ترور آقا سید عبدالله بهبهانی بهانه ای شد برای خلع صلاح از مجاهدین تبریزی

 

               ستارخان سردار ملی                                                         باقرخان سالار ملی

 

پنجشنبه 28 رجب المرجب 1328

باری وضع شهر خیلی بد است. صرف نهار کرده استراحت کردم، عصری برخاسته قدری روزنامه نوشتم.بعد گفتند سپهدار و صمصام رفته اند به شهر. گفتند برای اینکه اصلاح کنند. باری با «آقا میرزا آقا خان» رفته قدری گردش کرده ،سر استخر سپهدار راه رفته بعد آمدم منزل .سپهدار هم شب مراجعت کرده بود، نتیجه این بوده است در مجلس گفته بوده اند که بایست «سپهدار» با «حاجی علیقلی خان» آشتی بکنند. سردارها که با هم اتفاق کرده بوده اند ، «ضرغام السلطنه» ، ستارخان ،باقرخان و سردار محیی آماده بوده اند که «حاجی علیقلی خان»، «صمصام» ، «سردارمحتشم» و سپهدار هم با آنها متفق باشند. قسم بخورند ،یکی بشوند و دعوا و نزاع با هم نداشته باشند و برای پیشرفت مشروطه خدمتگزار باشند ، سپهدار هم قسم خورده بود که من از اول هیچ قصدی به جز این نداشته و ندارم. در مجلس رأی داده بودند بایستی سلب اسلحه بکنند. باری گویا آشتی حسابی نشده . این کار هم یک دوزی بوده است برای ستارخان و باقرخان، ضرغام السلطنه و سردار محیی که «حاجی علیقلی خان» چیده بوده است.اصل خیالش این است که از این چهار نفر و اجزای آنها سلب اسلحه بکنند. سوار خودش را بگوید جزء «رِفُرم» است، آن وقت دست حضرات خالی بشود، هر انگشتی بخواهد به کام دنیا بکند و اینها دست خالی نفسشان در نیاید، این تدبیر را حضرات بختیاری ها برای اینها و سپهدار کرده اند. .ولی گویا فهمیده اند و آن طور که بایست مقصود به عمل نیامده است. وقت به صحبت برگزار شده  و قَسَمِ ناحقی هم خورده شده. باری گویا هنوز سنگر ها را دارند. آمده منزل شکر خدا را گفته استراحت کرده. دعاهای شب جمعه را خوانده.

 

 

حاجی علیقلی خان سردار اسعد بختیاری

سپهدار تنکابنی
جمعه 29 شهر رجب 1328

صبح بعد ازشکرِ حضرت احدیت، دعاهای روز جمعه را خوانده رفتم بیرون ، «آمیرزا آقاخان» و سایر نوکرها بودند. «نصرت الله خان» از طرف حضرت اقدس آمده بود احوالپرسی . بعد رفتم خودم را شستشو کرده ، بعد صرف نهار کرده استراحت کرده، عصری برخاسته نماز خوانده ، سوار شده رفتم منزل سپهدار ، منزلش جمعیت زیادی بود،ستارخان و باقرخان، ضرغام السلطنه ، سردار محیی بعضی از سرکرده های مجاهدین و سر دسته هایشان بودند، من پیاده نشده رفتم گردش تا «دزآشوب» منزل «مجدالدوله» قدری پیش او بودم. دیشب صدای تفنگ زیادی از طرف قیطریه ی قلهک آمده ، سه جور روایت کرده اند. بعضی ها گفتند سوار زیادی رفته بوده به ضراب خانه برای دزدی ، قزاق ها فهمیده تیر و تفنگ کرده بودند و به قزاق خانه تلفن کرده از آنجا کمک زیادی آمده بود،حضرات فرار کرده بودند. بعضی گفتند دزد رفته بود به قیطریه ، بعضی ها گفتند در باغ «صنیع الدوله» یک سگی را دیده بودند که از دیوار می خواسته است برود بالا، سوارهای امنّیه خیال دزد کرده بودند. تیر و تفنگ زیادی انداخته بودند، بعد معلوم شده بود سگ است ولی گویا دزد قیطریّه صحت داشته است. باری غروب آمدم منزل سپهدار، «مشیرالدوله» آنجا بود بعد رفت. «سردار منصور» و «تومانیانس ها» بودند، قدری صحبت کرده، یک اعلان دیدم که حسب الامر مجلس از طرف نظمیّه شده بود در بابت سلب اسلحه که؛ هر کس تفنگ دارد بیاورد در کمیسیونی که معیّن شده است ، به دولت بفروشد. قیمت هر تفنگی را هم معیّن کرده بودند که اگر نیاورد، خانه اش را به توپ خواهیم بست و خودش را در میدان نبرد به دار می زنیم و چنین و چنان خواهیم کرد. هرکس سراغ بدهد که هر کجا تفنگ هست صد تومان «مُشتُلُق» (مژدگانی) خواهیم داد ، خیلی سخت توشته بودند و اعلان امضاء هم نداشت ، همین قدر از طرف مجلس بود برای سلب اسلحه.

هیأت وزراء ، نظمیّه و تمام ایران را هم دادند به «مسیو یپرم»، ارمنی ها خیلی خوشحال هستند. سپهدار خیلی از این اعلان تکذیب می کرد که این کار را مستمسک خواهند کرد به خانه های مردم بریزند. مردم که با هم غرض دارند اسباب اغتشاش خواهند شد. چرا به ما نگفتند که همچه خیالی دارند اوّل اسلحه از دست مغرضین بگیرند بعد به این کارها بپردازند. ارمنی ها اغلب چهار روز پیش خبر همچه اعلانی را به ما دادند، معلوم می گردد آنها می خواهند به دست مسلمانان هیچ اسلحه نباشد تا مقصود اصلی خودشان به عمل بیاید، تا خداوند چه مقرر فرموده باشد، ولی گویا ستارخان و باقرخان و ضرغام السلطنه  و سردار محیی از اینجا که رفتند باز خیال بستن سنگر و جمع آوری  استعداد برای خودشان خواهند بود که اسلحه را تسلیم نکنند. باری ترتیبات بد است ، «یپریم» رفته بود منزل پلکونیک (کُلُنِل لیاخوف رئیس قزاقخانه) ، «پلکونیک» هم از او بازدید کرده بود. صحبت از اتحاد و اتفاق کرده بود که ما هر دو نوکر یک دولت هستیم ،بایست در موقع  لزوم با هم کمک بکنیم. چون دو سه روز پیش برای نظم شهر ، قزاق خواسته بودند ، «پلکونیک» نداده بود. باری آمدم منزل. «آقا میرزا آقا خان» بود قدری صحبت کردیم ، مرخصی گرفته که صبح برود به شهر . آمدم اندرون شکر خدا را گفته استراحت کردم.

 

 

                                  هیأت وزراء ، نظمیّه و تمام ایران را هم دادند به «مسیو یپرم»

 

 

 

 

                                                کلنل لیاخوف

 

 

ادامه دارد…..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *