درباره نویسنده نامه چارلی چاپلین به دخترش

 

در سال 1336 که من دستیار آقای “مجید دوامی” سردبیر اطلاعات بودم جوانی پرشور و دوست داشتنی به هیئت تحریریه روزنامه اطلاعات افزوده شد به نام “فرج الله صبا”. وقتی خبرنگاران، اخبار به دست آمده را می نوشتند من با آقای صبا آن را می خواندیم، ویراستاری می کردیم و به سردبیر می دادیم. آقای “بنی احمد” که در حقیقت نفر دوم تحریریه بود مطالب را برای بار آخر بررسی می کرد و سپس به چاپخانه می فرستاد.

چند سال بعد من تغییر سمت یافتم و رئیس دفتر مدیر مؤسسه شدم و آقای صبا به کار خود در هیئت تحریریه ادامه داد. آقای صبا که جوانی باسواد و اهل مطالعه و نویسنده خوش ذوق و نکته سنجی بود در سال های بعد با مجلات مختلف همکاری خود را آغاز کرد. آقای صبا مدتی نیز سرمقاله های سیاسی نوشت و در مسائل سیاسی پیش بینی هایی می کرد که نشانگر وسعت دید سیاسی او در مسائل ایران و جهان بود. چند سالی که گذشت من برای ادامه تحصیلات به خارج از کشور رفتم و آقای صبا در تهران ماند و با مجلات مهم آن زمان همکاری می کرد.

زمانی که آقای صبا با روشنفکر که مجله وزین و پرتیراژی بود همکاری می‌کرد، در مورد یکی از مطالبی که ایشان نوشته بود مسئله‌ای پیش آمد که شرح آن از زبان خود او چنین است:

فرج اله صبا می‌گوید: «سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های “فانتزی” (خیال‌پردازی) به چاپ برسد. به هر حال می‌خواستیم طبع آزمایی کنیم. این شد که در ستونی، هر هفته، نامه هایی فانتزی به چاپ می رسید. تیتر و عنوان آن مطلب هم فانتزی بودن آن را روشن می کرد. بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده. یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا این قدر تکراری اند؟»

گفتند: «اگر می‌توانی خودت بنویس! خب، من هم سردبیر بودم. به رگ غیرتم برخورد و قبول کردم. رفتم توی اتاق و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله ای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود. همان جا در دم، در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم. از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می‌آورد که زود باش باید صفحه ها را ببندیم. آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه “فانتزی” از بالای ستون افتاد. همین باعث گرفتاری من طی این سال‌ها شد».

بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع شد: «آن را نوار کردند، در مراسم مختلف دکلمه اش می کردند، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند، جلوی دانشگاه آن را می فروختند، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد. بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی، آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد. حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من است، ریشخندم کردند که چه می گویی؟ ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم!»

 

  • این عکس صفحه‌ای از مجله‌ای است که الهام بخش فرج الله صبا شد که این نامه را بنویسد

 

  • اینک متن نامه‌ای که فرج الله صبا از قول چارلی چاپلین به دخترش نوشته است، از نظر خوانندگان می‌گذرد.

 

نامه چارلی چاپلین به دخترش

(جرالدین چاپلین)

چارلی چاپلین، هنرمند بزرگ سینما، سینماگری که در آثارش به انسان ارج نهاد و فساد و تباهی را با طنز گزندمنش به یاد انتقاد گرفت.

آن هنگام که دخترش در پاریس به کار آموختن هنر اشتغال داشت. نامه ای به او نوشت که در حیفه ادبیات یکی از باارزش ترین نوشته هاست. نوشته، سرشار از نکته های هشدار دهنده است به انسان عموما و به دختران و زنان خصوصا در باب زندگی و زیستن شرافتمندانه.

جرالدین: دخترم!

از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگاه دور نمی شود اما تو کجائی؟

در پاریس روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه لیزه… این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نماش پرشکوه نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین، در نقش ستاره باش بدرخش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ترا فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان… من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو، ولی گاهی هم روی زمین بیا زندگی مردم را تماشا کن که زندگی آنان که با شکم گرسته در حالی که پاهایشان از بینوائی می لرزد و هنرنمائی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.

جرالدین: دخترم!

تو مرا درست نمی شناسی در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم. اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است.  داستان آن دلقک گرسنه که در پست تری صحنه های لندن آواز می خواند، و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام، من درد نابسامانی را کشیده ام. دخترم! دنیایی که تو در آن زندگی می کنی، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است.

نیمه شب، آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر می آیی آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن، ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند، بپرس. حال زنش را بپرس و اگر پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار…

دخترم جرالدین!

گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار بگو: من هم از آنها هستم. تو واقعا یکی از آنها هستی، نه بیشتر…..

هنر، قبل از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند… وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی. همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم، آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو، مغرور تر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن های کولی ها تنها نور ماه است. نگان کن آیا بهتر از تو هنرنمائی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم…. همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمائی کند و این را بدان که هرگز در خانواده چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده است که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یاکولی هنرمند حومه پاریس را ناسزائی بگوید….

چکی سفید برای تو فرستادم که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هروقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو: سومین فرانک از آن من نیست، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.

اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم، برا آن است که از نیروی فریب و افسون پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم… من زمانی دراز که بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند…

دخترم؛ جرالدین!

پدرت با تو حرف می زند، شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است… روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده ای بی بند و بار ترا بفریبد، آن روز است که بندباز ناشی خواهی بود، بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند، بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد، اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار.

دخترم!

هیچ کس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به آن عریان کند….

برهنگی، بیماری عصر ماست به گمان من، تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

دخترم: جرالدین!

برای تو حرف هایی بسیار دارم. ول به موقع دیگر می گذارم و با این پیام، نامه ام را به پایان می رسانم. انسان باش، پاکدل و یکدل باش؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

چارلی چاپلین پدر تو

 

دل به زر و زیور مبند بزرگترین الماس این جهان آفتاب است.

 

من پدر تو هستم امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی.

 

اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول خوب آگاهم.

 

  • با وجود اینکه فرج الله صبا در مطبوعات ماجرا را بیان کرده، معهذا گروهی هنوز آن را از آن چارلی چاپلین می‎دانستند. به طوری که در تاریخ 19 شهریور 1381، روزنامه “نسل فردا” ضمن چاپ عکس چارلی چاپلین، چنین نوشته است:

  • در پایان باید به این نکته اشاره شود که تاریخ نوشتن این نامه را از استاد فرج الله صبا پرسیدم، این نامه مربوط به دوره‌ای است که آقای صبا در مجله روشنفکر، سردبیر بوده است و تاریخ آن حدوداً اواسط دهه چهل می‌باشد. آنچه مسلم است به استناد اظهارات استاد صبا به این نویسنده، از تاریخ نگارش نامه بیش از نیم قرن می گذرد.

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *