پدیده ای به نام سید ضیاء3

محسن میرزایی

کودتای سوم اسفند به هفت روایت

1- سید ضیاءالدین طباطبایی

2- رضا خان،سردار سپه -وزیر جنگ

3- سپهبد امیراحمدی

4- ژنرال آیرونساید

5- ملک الشعرای بهار

6- کلنل اسمایس انگلیسی

7- دکتر سولئور، دیپلمات فرانسوی مقیم تهران

 

دنباله مصاحبه با سید ضیاء

 

  1. حضور در انقلاب مشروطه

 

  • شما در انقلاب مشروطیت حضور داشتید؟
  • بله آقا… بله… با عمامه و قطار فشنگ و قرابینه (قسمتی از تفنگ کوتاه و سبک)

 

 

 

سید ضیاءالدین طباطبایی

 

  • ولی مثل این‌که مرحوم پدرتان از مخالفان انقلاب و از موافقان شیخ فضل‌الله نوری بود. دهخدا در شعر «دیگش سربار است» و مقاله «سیدعلی را بپا» به ایشان طعنه مستقیم زده است.
  • در جریان انقلاب مشروطه بین افراد اختلاف نظرهایی بود. پدرم سعی می‌کرد میانه را بگیرد. ولی مرحوم آقا سیدعبدالله بهبهانی که با ایشان خصومت ملکی داشت، کار را به جاهای باریک کشاند. اما مرحوم دهخدا را خود من دیدم و برایش توضیح دادم. به همین جهت در روزنامه صوراسرافیل تکذیب‎نامه‌ای هم درباره مقاله‌ای که اشاره کردید چاپ کرد.
  • ولی این تکذیب هم، چنان تکذیب قرص و محکمی نبود.
  • ببینم آقا، مگر خود شما الان هرچه را بخواهید بنویسید می‌گذارند چاپ شود؟ یا هرچه بخواهید تکذیب می‌کنید؟
  • آخر وضع الان با آن وقت فرق دارد.

از آن خنده‌ها می‌کند و از آن نگاه‌ها.

(سیدضیاء به کنایه این جملات را بیان می‌کند)

  • چه فرقی؟ ماشاءالله شعور ملی که بیشتر شده. ماشاءالله ترقی که بیشتر شده، الحمدالله آزادی که بیشتر شده، سرکار چرا ناله می‌کنید؟ نکند تنتان می‌خارد؟

 

 

 

شرق و برق و رعد آتشی که در دل من بود

 (منظور روزنامه‌هایی است که سید ضیاء قبل از کودتا منتشر کرده بود)

 

 

 

 

 

 

  • شانزده ساله بودم که در شیراز دست به کار انتشار یک روزنامه زدم. یک پسر شانزده ساله روزنامه‌ای به نام «ندای اسلام» منتشر کرد. انتشار این روزنامه اسباب گرفتاری بسیار شد. من در خونم، در وجودم، احساس می‌کردم که باید روزنامه‌نویس باشم. باید حرف‌هایم را بزنم. اما قانون به من می‌گفت که برای انتشار یک روزنامه، صاحب آن باید سی ساله باشد.

باز به فکر فرو رفتم. این کدام قانون است که اجازه می‌دهد یک پسر شانزده ساله، به عنوان پادشاه، بر مقدرات مملکتی حکومت کند، اما اجازه نمی‌دهد همان پسر شانزده ساله عقاید و افکارش را بگوید و بنویسد؟ (منظور احمدشاه است که در 12 سالگی پادشاه شد)

مگر میان من، فکر من و آدمی که احتمالاً باید در همین سن مسئولیت سنگین سلطنت را برعهده بگیرد، چه فرقی هست؟

در آن موقع هنوز قانون اساسی نداشتیم. اما بعد از آن هم قانون مطبوعات برای یک انسان، حق نوشتن و آزادی بیان را به سی سالگی موکول ساخت.

راستی چرا؟ چرا ما هجده ساله که می‌شدیم، اگر جرمی می‌کردیم، مجازات قانونی می‌شدیم اما حق نداشتیم حرفی که به نظرمان درست می‌آید را پیش از سی سالگی بنویسیم؟

فکر داشتن یک روزنامه همیشه در وجود من بود. اما هیچ‌گاه نتوانستم خودم آن روزنامه را داشته باشم. تا وقتی که شرق، برق و بعدها رعد را منتشر کردم.

رعد انقلابی ترین و بزرگترین روزنامه تند آن زمان بود. مقالاتی که من می‌نوشتم مثل شمشیر تیز به صورت مخالفان می‌خورد. در آن موقع بود که من احساس کردم وظیفه عظیمی به عهده من است. این احساس مثل یک تکلیف وجدانی، مثل یک نهیب درونی، مرا وادار به تندتر نوشتن و باز هم تندتر نوشتن کرد.

جنگ بین‌الملل اول به شدت جریان داشت و مردم آن روز ایران همه طرفدار آلمان‌ها بودند. زیرا به خیال خودشان مصائب روس و انگلیس دمار از روزگارشان برآورده بود. اما باز هم این سید دیوانه برخلاف همه فکر می‌کرد. من در آن موقع طرفدار روس و انگلیس بودم. طرفدار آن‌ها بودم برای این‌که می‌دیدم دشمنی با آن‌ها به قیمت نابودی مملکت ما تمام خواهد شد. طرفدار آن‌ها بودم برای این‌که می‌دیدم اگر فقر و بدبختی دامن‌گیر ملت ماست، این فقر و بدبختی از ناحیه روس و انگلیس نیست، از ناحیه آدم‌های مملکت خودمان است، از ناحیه کسانی است که به برافراشتن پرچم روس و انگلیس بر سردرِ خانۀ خود افتخار می‌کنند. افسانه نمی‌گویم. این‌ها تاریخ است؛ حقیقت است. در آن روزگار، بسیاری از رجال و شاهزادگان به تحت‌الحمایه بودن روس یا انگلیس افتخار می‌کردند و چتر معاهده ترکمانچای و کاپیتولاسیون را بر سر می‌کشیدند.

این‌ها رجال ایران و نوکران اجنبی بودند. تنها کسی که فریاد می‌کشید و حقیقت را برملا می‌کرد، روزنامه رعد بود. من تا روزی که به قدرت رسیدم، روزنامه‌نویس بودم و روزی که قدرت به دستم افتاد، روزنامه‌ام را تعطیل کردم. برای اینکه روزنامه‌نگاری حربۀ آدمی است که به قدرت نرسیده است. اگر این آدم بخواهد در ارتش از روزنامه استفاده کند، دلیل آن است که در وجودش قدرت کامل نیافته است.

 

  • آقا پس وقتی دولت‌ها می‌خواهند از قدرت روزنامه استفاده کنند، چی؟
  • حکم همان است که عرض کردم. دولتی که روزنامه‌ها را برای قدرت خود استفاده می‌کند، ذلیل و عاجز است. معتقدم وقتی آدمی به قدرت رسید، باید روزنامه خودش را تعطیل کند و به روزنامه‌های مخالف اجازه انتشار بدهد. برای اینکه اسلحه حریف را نباید از دستش گرفت.
  • ولی خودِ سرکار، صبح روز سوم اسفند، تمام روزنامه‌ها را توقیف کردید!
  • آن یک وضع اضطراری بود. ولی من به هیچ روزنامه‌ای پول ندادم که از من تعریف کند.
  • حتی بعد از شهریورِ بیست و جنگ معروف به جبهه‌بندی روزنامه‌ها؟
  • بله، به نون والقلم سوگند که من هیچ وقت برای قدرت از طریق روزنامه پول خرج نکرده ام.
  • ولی می‌گویند که مظفر فیروز این کار را برای شما کرده است…
  • از آن‌ها حرف نزنیم. قرار بود به ترتیب زمان پیش برویم. نوبت آن زمان هم می‌رسد.

 

 

بدین ترتیب روزنامه رعد بعد از رئیس الوزرایی من، توقیف و تعطیل شد. دیگر میرزا سیدضیاء محتاج به حربه دیروزی نبود.

  • اما من همیشه این حربه کهنه قدیمی را دوست دارم. من عاشق روزنامه هستم. حتی حالا که پیر شده‌ام باز هم روزنامه‌نویس‌ها را دوست دارم. آن‌ها، چه موافق و چه مخالف، بهترین دوستان من برای بیان وجود من بوده‌اند. من به همه کسانی که مرا به خودم شناسانده‌اند احترام می‌گذارم.

 

 

5.لنین و انقلاب شوروی-ایران و آزادی بازیافته

  • مقالات و نوشته‌های روزنامه رعد، توجه مردم و خشم دولت را برانگیخت. کم‌کم وضعی پیش آمد که نوشتن حقایق امکان نداشت. فشار به حدی بود که ترجیح دادم روزنامه‌ام را تعطیل و ایران را ترک کنم. در نظر داشتم که به شرقِ دور سفر کنم. می‌خواستم به چین و ژاپن بروم. بار سفر بستم و در تابستان 1917م ، چهار پنج ماه پیش از شروع انقلاب، به روسیه رفتم و در پتروگراد آن روز و لنینگراد امروز اقامت کردم تا به وسیله کشتی دنباله سفرم را گرفته و راه دریاهای دور را در پیش بگیرم.

اما وجود زیردریایی‌های آلمان در آب‌های ساحلی مانع از این سفر شد و در همین هنگام بود که ناگهان انقلاب آغاز شد و شورش بزرگ و همه جانبه‌ای درگرفت.

انقلاب روسیه در وجود من که مستعد انقلاب بودم اثری عمیق گذاشت. من از نزدیک لنین را دیدم و در سخنرانی‌های متعدد او حاضر بودم. من زبان روسی را به خوبی تکلم می‌کردم و حرف‌های لنین را خوب می‌فهمیدم. به همین جهت است که همواره در همه نوشته‌ها و گفته‌هایم در طول این همه سال درباره لنین چیزی فروگذار نکرده‌ام. حقیقت را باید گفت. لنین از بزرگترین و برجسته ترین افرادی بود که حکومت ظالمانه و سفاکانه تزاری روسیه، او را پرورش داد تا برای آزادی و نجات روسیه قیام کند. لنین نمونه یک انسان متفکر زمان خود بود و دنیای امروز، بسیاری از پیشرفت‌ها و ترقیات خود را مرهون و مدیون لنین است. شما نمی‌توانید باور کنید روزی که لنین در بالکن یکی از بناهای کارگری شهر پتروگراد اعلامیه ی انقلاب را خواند و من در پایین پنجره ایستاده بودم ،نمی دانید چگونه تحت تأثیر و زیر نفوذ کار شگرف او قرار گرفتم. می دانید در آن روز عظیم لنین چه گفت ؟ او در اولین جملات نطق انقلابی خود ،الغای قرارداد تقسیم ایران بین روس و انگلیس (قرارداد 1907)، چشمپوشی از همه ی مزایا و مطالبات مالی دولت تزاری در ایران ، و الغای کاپیتولاسیون را از نقطه نظر دولت تازه ی شوروی اعلام کرد. کلمات لنین برای من که در آن پایین ایستاده بودم ،در حکم باز شدن ِدریچه ای به سوی آزادی و نجات ملت ایران بود.

من همان روز که انقلاب روسیه اتفاق افتاده ، تلگرافی به مرحوم علا که آن وقت معین الوزراه لقب داشت و رئیس دفتر وزارت خارجه بود ، مخابره کردم .

  • سمت شما چه بود ؟
  • هیچ. یک ایرانی آواره .روزنامه نویس و خوشحال از آزادی وطنش. این تلگراف را مرحوم اسد خان بهادر شارژدافر سفارت ایران در پتروگراد با استفاده از رمز برای من مخابره نمود .

 

  • چطور سفارت ایران به شما این کمک را کرد؟آیا کسی سفارش کرده بود؟
  • چرا دنبال چیزی می گردید که وجود ندارد،نه آقا، کسی سفارش مرا نکرد. تلگراف مخابره شد.

 

  • متن تلگراف چه بود؟

 

خلاصه تلگراف این بود:

 

  • «آقای معین الوزراه،انقلاب روسیه منفجر،تزار معزول،هیکل استبداد سرنگون ، و احتمال بازگشت تزار وجود ندارد. ایران که به سهم خود دچار مصائب زیادی از دولت تزاری شده است، در این موقع مقتضی است مسرت خود را از انقلاب شوروی اظهار دارد. بنابراین و نظر به اعتماد به وطن خواهی شماو بنا به مصالح ملی تمنی دارد سریعاًبه وسیله ی ارباب کیخسرو ،وکلای دوره ی اول و دوم مجلس را جمع کرده و به امضای آن ها تلگراف تبریکی به دومای روسیه (مجلس روسیه ) مخابره نمایند.»

حرفش را می برم و می گویم آقا یک اشتباه تاریخی در فرمایش شما وجود دارد.

 

  • آقا فکر نمی کنید این وقایع در فوریه 1917 یعنی بعد از انقلاب اول و پیش از اکتبر یعنی انقلاب بُلشویکی و در دوره ی حکومت کرنسکی روی داده؟
  • نخیر. لنین در پتروگراد مسلط بود و در حقیقت نطق های روسیه ی فردا را او می کرد و دومای روسیه صورتی بیش نبود. ولی صورت قانونی داشت. درست مثل همان مجلس خودمان که من در تلگراف اشاره کرده بودم.

 

  • جواب تلگراف شما آمد؟
  • بله، یک ماه طول کشیدتا یک تلگراف مشکوک دو سه پهلو به دومای روسیه فرستاده شد. بعداً در مراجعتم به تهران دانستم که نمایندگان ملت دو سه هفته از وحشت بازگشتن تزار واحتمال از بین رفتن انقلاب در باب صلاح بودن یا صلاح نبودن مخابره ی این تلگراف مشغول مذاکره و صرف چای و شیرینی بوده اند و سرانجام هم آن تلگراف کذا را مخابره کرده اند و از اینجا بود که یک بدبینی عمیق نسبت به هر کار دسته جمعی در وجود خودم احساس کردم وبا خود گفتم: «رسید،از جمع کاری ساخته نیست» زیرا وقتی دیدم برگزیدگان یک ملت نتوانستند شهامت و شجاعت و صراحت تصمیم گیری داشته باشند، هیچکاری را به طور دسته جمعی نمی توان پیش برد.

 

6.کودتا ،الهامی از انقلاب شوروی بود

  • انقلاب روسیه در من منشأ بزرگترین تحول فکری بود. من با دیدن لنین و با مشاهده ی انقلاب روسیه احساس کردم که می توان یک تنه در هر اجتماعی دست به کار یک تحول عظیم و بزرگ زد .

آنچه من میتوانم بگویم این است که بدون شک اگر لنین پرچم سرخ انقلاب را با خون فداکاران آزادی بشر در پتروگراد بلند نکرده بود ، کودتای آرام و بی سر و صدا و بدون خونریزی سوم اسفند صورت نمی گرفت.

باز آنچه من می توانم بگویم این است که کودتای 1299 از نقطه نظر شخص من که کار سیاسی آن را در دست داشتم، الهامی از انقلاب پتروگراد بود. در لحظه ای بُلشُویزم بر سراسر روسیه

مسلط شد ،عده ای فریاد برآوردند که بُلشویزم دشمن اسلام است. در آن موقع من نوشتم که بُلشویزم دشمن اسلام نیست. او با هر مذهبی مخالف است. دشمن واقعی اسلام ، مسیحیت و تفرقه اندازی های مسیحیان است در میان مسلمانان وگرنه صرف نظر از خونریزی ها و آدم کشی هایی که در انقلاب روسیه به ناحق صورت گرفت ، انقلاب روسیه نقطه ی تازه ای برای ایجاد یک سیستم جدید فکری در جهان امروزی بود.

انقلاب روسیه نشان داد که دنیا در دست سرمایه داران است. درحالی که مالکان واقعی دنیا کارگان و زحمت کشان هستند.به اعتقاد شخص من ، خداوند در آفرینش جهان ،مظاهر رحمت و مظاهر غضب آفریده است. مظاهر غضب و شقاوت خدا در دنیا کاپیتالیست ها و سرمایه داران هستند و مظاهر رحمت کسانی هستند که امروز بر کاپیتالیست ها مسلط شده اند. شما از جنایت کاران کاپیتالیسم در ممالک دورافتاده ، بی خبر و بی اطلاع هستید. آنچه در قرون هفدهم، هجدهم و نوزدهم استعمار نامیده میشد، امروز به شکل کاپیتالیسم یا استعمار نو به دنیا تحمیل شده است. و سیستم اقتصادی جهان بر اثر سلطه ی نادرست این روش مکنده، به کلی درهم ریخته است. وگرنه کشور عقب مانده معنی نمی دهد. کشور توسعه نیافته معنی نمی دهد. اینجا کشور هایی هستند که پیش افتاده ها و گسترش یافته ها آن ها را عقب مانده و توسعه نیافته باقی گذاشته اند.

این بود آنچه که پیش از کودتا تکانم داد، عوض کرد و فکر اصلاح در مغزم جای داد. خود کودتا هم عللی داشت و عواملی که از ذکرش معذورم.

  • آقا نشد . ما آمده ایم که درباره ی کودتا بپرسیم. درباره ی این که پول کودتا را که داد؟رضاخان سردار سپه چرا راه افتاد؟

باز می خندد و چشم می بندد.

  • گذشته ها گذشته … به علاوه مگر شما و سرکار خانم نیامده بودید بفهمید من انگلیسی هستم یا نه ؟جوابتان را گرفتید . چای نعنا بفرمایید.

 

  • نه آقا، ما با کودتا کارداریم.

چای شیرینش را خیلی شیرین سر می کشد ،کلاهش را تا روی ابرو پایین می آورد و خواب آلوده ادامه می دهد:

  • آنچه من می گویم یک نوع غبارروبی و تکان دادن گرد و خاک از روی خاطره ها و حافظه است. اگر اشتباهات تاریخی از جهت سال ها در آن هست، می توانید اصلاح کنید. ولی جوهر واقعیت در این هاست. واقعیاتی که وجود داشت و منجر به ایجادِ فکر ِ کودتا شد.

حرفش را می برم و می گویم :

  • آقا من در این کلمه ی کودتا حرف دارم . کودتا یک تعریف مشخص سیاسی دار و یک عملکرد معین نظامی. کاری که شما کردید چیزی شبیه شبیخون یک مشت سرباز قزاق گرسنه به یک پایتخت خواب آلوده بود. از نظر سیاسی هم بزکی داشت . وگرنه در عمق چیزی را عوض نمی کرد.

سید ضیاء بیدار می شود و این مرتبه ناراضی نگاهم می کند:

  • این تعریف کودتا ، مال جامعه ای است که حکومتش به دست آدم ها است. در آن روز ما با حکومت بی حمیت و بی رگی که چیزی از وطن نمی دانست طرف بودیم و اگر می پرسید چرا توپ و تفنگی خالی نشد، برای این بود که به قول ترک ها «بیله دیگ، بیله چغندر » بود. آن شاه و آن رئیس الوزرا ، همان دِیوزیونِ قزاقِ به قول شما گرسنه و پاپتی هم زیادی اش بود.

از خشم زبانش می گیرد. این ویژگی اوست .در خوشحالی بسیار و در خشم بسیار ، یک لکنت دراز دارد. تکیه می دهم که آرام بگیرد و حرف هایش را که مقدمه ای بر کودتاست و به نظر من تصویری جالب از ایران آن روز ، می نویسم تا بعد به قول خودش صاف و صوف کنم. این آن تصویر است:

  • کابینه ی بعد از مهاجرت در تهران به ریاست محمدولی خان سپهسالار تشکیل شده است ، سپاهیان روس که تعداد آن ها به صد و پنجاه هزار نفر می رسید تمام شمال ایران را تا «خانقین»اشغال کرده بود ند. جنگ بین الملل اول تازه آغاز شده بود و در نتیجه ی تبلیغات شدیدِ مبلغان آلمانی یک تشنج فکری عظیم در میان طبقات تحصیلکرده ی ایران به وجود آمده بود. همراه با اشغال شمال ایران از طرف روس ها ، انگلیس ها قوای موسوم به «پلیس جنوب »را به وجود آوردند و عملاً کار اداره ی مملکت به دست روس ها افتاد. عُمال دولت تزاری در این هنگامه دست به یک حیله ی موذیانه و ناجوانمردانه ی عجیب زدند. به این معنی که مقاطعه کاران حکومت تزاری به ایران آمدند و به این بهانه که در حال حاضر مردان روسی در جبهه های جنگ مشغول نبرد و کارزار هستند و کار شهر ها در روسیه فلج شده است،بدین ترتیب  شروع به استخدام کارگر ایرانی کردند. دولت وقت اجازه ی این کار را داد و در فاصله ی یک سال از آذربایجان تا خراسان بین سیصد تا پانصد هزار کارگر ایرانی با وعده های شیرین و دلفریب مقاطعه کاران روس ، رهسپار روسیه شدند. قرارداد های آن ها بسیار منظم و دلفریب بود. اما همین که قدم به خاک روسیه گذاشتند ، بلافاصله در واگن ها ی سربسته مستقر و یکسره به جبهه ی جنگ فرستاده شدند. کار آن ها  در جنگ های گالی سی و لهستان ، کندن خندق برای سربازان روس بود و همه ی این بیچارگان در صف مقدم جبهه ، آماج تیر بلا بودند. تعداد کشته شدگان و از بین رفتگان این گروه فریب خورده معلوم نیست ،اما عده ای که زنده مانده بودند پس از خاتمه ی جنگ و آغاز انقلاب به قفقاز مراجعت کردند و در احزاب کمونیستی و سایر دسته جات سیاسی عضو شدند و آن وقت نارضایتی در آن ها قوت گرفت و برای واژگون ساختن هیئت حاکمه ای که آن ها را به این روز انداخته بود ، با بُلشویک های روسی همدست شدند و به شمال ایران سرازیر گردیدند و شمال ایران اشغال شد.

موضوع مهاجرت ایرانی همیشه از مشکلات عظیم دولت های وقت محسوب می شد . درزمان تزار به واسطه ی باز بودن مرز، سالی سیصد تا پانصد هزار ایرانی برای یافتن کار از مرز شمالی به روسیه عبور می کردند. در روسیه هر یک به اقتضای هنر و حرفه ی خویش کاری می جستند و شش ماه از سال را در آن جا کار می کردند و شش ماه دیگر را در وطن استراحت. بی اغراق باید گفت نیمی از آبادی جنوب روسیه مرهون هنر و زحمت همین مهاجران ایرانی است همچنان که باید اعتراف کرد نغمه ی آزادیخواهی و مشروطه طلبی را نخستین بار همین مهاجران ساز کردند و به ارمغان آوردند .

جنگ های روس و عثمانی سبب شده بود که بیست هزار قبیله ی کوچک و بزرگ ایرانی مورد غارت سپاهیان روس و انگلیس و عثمانی قراربگیرند و به همین سبب قحطی سراسر ایران را فراگرفت و سال مشهور به سال قحطی یا «مُجاعه » ، مردم را از پا انداخت.

متجاسرین که شمال ایران را در اختیار و اشغال خود داشتند هر لحظه بیش تر می شدند و قصد تصرف پایتخت را در سر می پروراندند. مرحوم مشیرالدوله قوای قزاق را مامور جلوگیری از آن ها کرد، اما در جنگی که بین قوای قزاق و متجاسرین روی داد، قزاق ها شکست خوردند و چهار هزار قزاق گرسنه در دهات قزوین پراکنده شدند . حالا پایتخت مملکت ما را فقط قوای انگلیسی که در «منجیل» متمرکز شده بودند حفظ می کرد.

در زمان کابینه ی مرحوم مشیرالدوله بود که ژنرال «استاروسلسکی» فرمانده ی قوای قزاق با فرمان شاه و تصویب کابینه ی مشیرالدوله فرمانده ی کل قوا ی ایران شد. یعنی عملا ارتش ، تحت فرماندهی یک افسر تزاری درآمد و تازه همین قوای قزاق که ژنرال فرمانده ی آن ها در ضمن اولین حاکم نظامی ایران به شمار می آید با بلشویک ها روبه رو شد و شکست خورد.

 

 

استاروسلسکی

شکست ناگهانی قزاق ها در روحیه ی عموم افراد ملت موثر افتاد و انگلیس ها هم که موقعیت خود را در خطر می دیدند یکباره دست به اقدام عجیبی زدند.

ژنرال آیرون ساید فرمانده ی کل قوای انگلیس صد نفر از افسران روسی قوای قزاق را توقیف کرد و از ایران تبعید نمود و این هنگامی بود که حکومت انقلابی روسیه مستقر شده بود.

پس از این اتفاق ، کابینه ی «مشیرالدوله » ساقط شد و کابینه ی سپهدار رشتی تشکیل گردید .سپهدار مردی بود که درباره ی او فقط باید گفت خوش قلبی  و ساده لوحی را به حد کمال داشت. او به قول خود از مخالفان سرسخت قرارداد 1919 یعنی قرارداد مشهور وثوق الدوله بود که بر طبق آن به انگلیس ا اجازه ی آوردن مستشار برای ادارات دولتی ایران و زیر نظر داشتن قوای انتظامی را می داد. اما مخالفت لفظی با قرارداد آن طور که خود سپهدار               می گفت:فقط اسباب دست زدن و خندیدن بچه های کوچه بود.

حقیقت این است که قوای نظامی دولت در آن موقع غیر از چند هزار قزاق بریگاد مرکزی و ده هزار ژاندارم گرسنه زیر نظر افسران سوِئدی چیز دیگری نبود. دولت جدید روسیه مَنات تزاری را بی اعتبار کرده بود و در نتیجه بازار تهران که در حدود پانصد میلیون مَنات روسی با روسیه تجارت و اعتبار داشت راکد و خاموش بود . در خزانه یک شاهی پول وجود نداشت و انگلیس ها ماهی دویست هزار تومان به صورت مساعده به خزانه ی دولت کمک می کردند . طبق قرار قبلی بین روس و انگلیس موافقت شده بود هیچ کدام از این دو دولت به ایران پول قرض ندهند و بابت مطالبات خود نیز درآمد گمرک های شمال و جنوب را بردارند. انگلیس ها که وضع مالی دولت را خراب می دیدند از همان محل گمرکات به جای آن که قرضشان را بردارند، ماهی دویست هزار تومان کمک می کردند. در آن موقع غیر از مسائل داخلی و اجتماعی ، دو مسئله ی اساسی ذهن همه را به خود مشغول داشته بود. این دو مسئله عبارت بود از:

1.قرارداد 1919 ایران و انگلیس

2.شناسایی حکومت جدید شوروی.

در مورد قرارداد 1919 ایران و انگلیس هیچ یک از دولت ها نه جرئت الغای آن را داشتند و نه توانایی اجرایش را. مرحوم «مشیرالدوله» با مامور کردن «آرمیتاژ اسمیت» مستشار عالی انگلیسی در تشکیلات دولتی ایران ، برای حل اختلاف با کمپانی نفت و پذیرفتن بعضی از ماموران نظامی انگلیس برای اصلاح ژاندارمری، سایر موارد قرارداد را بلااجرا گذاشته بود. معهذا قراداد ، همچنان به قدرت خود باقی بود .

در مورد شناخن حکومت شوروی ، دولت های «وثوق الدوله» ، «مشیرالدوله»، «سپهدار رشتی» هیچ کدام نه حکومت روسیه را شناخته بودند و نه حاضر به ایجاد رابطه ای بودند. طبق معمول همه می خواستند مسولیت حل این مشکلات را متوجه مجلس کنند و به عهده ی مجلس شورای ملی بگذارند. با آن که وکلای دوره ی سوم ، انتخاب شده بودند اما از افتتاح مجلس خودداری می شد. مهم ترین موضوعی که اوضاع آشفته را آشفته تر می کرد تصمیم احمد شاه بود که می خواست به اروپا بازگردد.

سپهدار رشتی(رئیس الوزرای ایران)

 

 

 

به مناسبت صدمین سال کودتا 1299

                                                                                                                                                               ادامه دارد

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *